تبليغاتX
:: Australia Skilled Migration ::

قرار بود این هفته بنویسم و قول دادم که بعد از یه مدت طولانی یه پست بزنم و الان هم می خوام این کار رو انجام بدم.

مطمئن هستم خیلی از شماهایی که هنوز پاتون به اینجا نرسیده و تنها راه ارتباط تون با اینجا خوندن نوشته های من و بقیه دوستان هست، اولین هدفتون از خوندن این وبلاگ ها اینه که بدونید حالا ماهایی که رفتیم و الان جایی ایستادیم که شما احتمالا در آینده نزدیک خواهید ایستاد چه حالی داریم؟ خوبیم؟ بدیم؟ اینجا اونطوری که فکر می کردیم هست یا نه؟ راضی هستیم یا نیستیم؟ تصمیم درستی گرفتیم یا نه؟ 

دیروز اتفاقی واسم افتاد که تصمیم گرفتم به جای نوشتم در مورد تجربه های این مدت اولین پستم رو به جواب دادن به این سئوال هاتون اختصاص بدم و می دونم خیلی مشتاقید که بدونید.

به نظر من، سوای کسایی که اینجا هم دست از طلبکاری و منفی بافی بر نمی دارن و روزی هزار بار دو رقم بعد از اعشار قیمت نون رو در استرالیا با فلان شهر اروپا مقایسه می کنن و می گن اینجا جهنمه، اگه ملاک صحبت رو روی آدم های واقع بین تر بذاریم، تقریبا همه ماها از زندگی در اینجا راضی هستیم. واسه شخص من اینجا حتی از اونی که توقع داشتم هم خیلی بهتره. همه بعد از یه مدت کار پیدا می کنیم، دیر و زود زندگی رو جمع و جور می کنیم... موبایل خوب، ماشین مدل بالا، خونه راحت، کارت اعتباری و خرید آنلاین از EBay و اکانت PayPal، تفریح های آخر هفته و کنسرت و فستیوال های بین المللی و خلاصه زندگی مثل آدمیزاد. چیزایی که حداقل نیاز ماها تو کشور خودمون بود و به وضوح از همه ماها دریغ شد.

اما بدون توجه به تفاوت های نسبی کیفیت زندگی ماها با همدیگه تو این کشور، یه حس، تقریبا بین همه ماها مشترکه و این حسیه که گریبان تک تک شما رو بعد از یه مدت می گیره، مگر اینکه شرایط خیلی خاصی داشته باشید. همه ماها خوبیم و از زندگی امروزمون راضی هستیم، اما هر روز، هر لحظه و توی هر حالتی یه حس عجیب داریم. حس گم شدن. حس سرگردونی. حس نفرت از تمام لحظه هایی که تو رو به اینجا رسوندن. حس تنفر از تک تک آدم هایی که شرایط رو طوری رقم زدن که پیر و جوون دارن خونه و زندگی و خونوادشون رو رها می کنن و هر کی به یه سمتی فرار می کنه. حس نفرت از وجب به وجب خاک خونه ای که هرگز واست معنای امنیت و آزادی رو با خودش نداشته. حس گم شدن تو گذشته و حسرت تکرار یه لحظه کودکی و  تجربه دوباره روزهایی که حتی از این هم بدتر بود و توی عالم بچگی چیزی از بدی هاش نمی فهمیدیم.

حس اینکه ما خوبیم، اما اونا چی؟ همیشه مثل خوره وجودتون رو می خوره. آره... ما خوبیم... اما شما چی؟ وقتی بعد از دو هفته بی خبری و ندیدنت دیروز با وب کم می بینمت که 20 کیلو وزن کم کردی و 12 روز توی کما بودی، من چطوری اینجا می تونم خوب باشم؟ وقتی تویی که همیشه مثل کوه بودی و هر جا کم می آوردم دستت رو شونه هام بود، اونطوری تا منو می بینی زار زار گریه می کنی، کدوم یکی از چیزایی که اینجا دارم منو می تونه خوشحال کنه؟ چطوری از رقصیدن و شادی کردن توی کنسرت لذت ببرم، وقتی تو دستت رو با زحمت و نفس نفس زدن یک وجب جا به جا می کردی؟ کدوم حس خوب جای خالی نداشتن ات رو اینجا واسه من پر می کنه وقتی می شنوم تمام دکتر ها می گفتن کاری از ما بر نمی آد، فقط دعا کنید؟ 

پدر عزیزم، برگشتی... یه بار دیگه خدا تو رو به ما برگردوند و واسه همین اگه تا آخر عمر شاکر باشم ذره ای از لطف اش رو جبران نکردم. اما حقیقت تلخ اینه که یه روز یکی از همین تلفن ها، خبری رو واسه تک تک ماها می آرن که همه دنیای قشنگ مون رو روی سرمون آوار می کنن و آزار دهنده ترین حس اینه که ما تو حساس ترین لحظه کنار خونواده هامون نبودیم. 

هر کسی آزاده هر طوری که می خواد نسبت به مهاجرت، آینده، زندگی و امید فکر کنه. مطمئن باشد تقریبا همه ماها، به هر چیزی که بخواهیم توی مهاجرت می رسیم. دیرتر و زودتر اش تفاوتی نداره. اما، حقیقت اینه که زندگی نسل ما خیلی وقته تموم شده است. زندگی ما همون روزی که توی اون کشور به دنیا اومدیم تموم شد. هر جا که باشیم فرقی نمی کنه.



ارسال شده در تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1390