خسته ایم،
سرگشته از آماج لحظه های گم شده مان
دلبسته ماندن و حیران نماندن
بی آنکه قرار ماندن مان باشد و تاب رفتنمان
لحظه لحظه های کودکی مان را در کتاب تقدیر ورق می زنیم
به حسرت یافتن بهانه ای، شاید حتی به وسعت یک نفس
غافل از آنیم که رفتن بهانه نمی خواهد
بهانه های ماندن
که تمام شود
می رویـــم!
--------------------- پی نوشت ------------------
ظاهرا این دلنوشته باعث نگرانی خیلی از دوستان شده و بعضی ها رو دچار سوء تفاهم کرده. البته الان که دوباره می خونمش متوجه می شم که اشتباه از خودم بوده که توضیح ندادم. این چند تا پارگراف رو از طرف همه اونایی بخونید که صد دلِ موندن و رفتن هستن. همون صد دلی که همه ما هجرت کرده ها کم و بیش باهاش قبل از مهاجرت درگیر بودیم و خیلی وقتا تصمیم گیری رو واسمون سخت تر می کرد.
خلاصه جونم واستون بگه که من نه خسته ام، نه نگران کار پیدا نکردن و نه دل تنگ ایران جــــان!
فکر کنم بهتر باشه ما همون مهاجرتی بنویسیم. آخه تو رو چه به شعر و شاعری سرباز؟
و اینکه، از لطف همتون ممنونم و عذر می خوام اگه ذهنتون رو پریشون کردم. ![]()
![]()

..............................
نام: امیر
سن: 30
وضعیت تاهل : +
رشته تحصیلی : نرم افزار
تخصص : برنامه نویسی
زیستگاه : استرالیا،سیدنی
وکیل مهاجرتی : خودم
تاریخ لاج : آبانماه 1387
تاریخ صدور ویزا : فروردین 1390

