یه مدت بود که وقت و بی وقت تو خلوت و میون راه، تو مترو و اتوبوس یا پای صحبت با بچه ها خیلی تو نخ پیدا کردن پاسخ این سئوال بودم که چی شده ما جماعت ایران زمین به اینجا رسیدیم؟
چرا از اون همه داشته هامون این مونده که نموندنش کم ضررتره؟ چرا اینقدر واسمون سخت شده چهار تا کلمه با هم دیگه حرف بزنیم؟ چطوری شده که تو کشوری مثل استرالیا که تعداد ایرانی ها نسبت به سایر ملیت ها توش خیلی کمتره، به جای اینکه وقتی یه صدای آشنا می شنویم گل از گلمون بشکفه و بریم سمت همدیگه، رو بر می گردونیم و راه مون رو کج می کنیم و می ریم؟! تو چشم هم زل می زنیم و یه سلام خشک و خالی رو هم حتی از هم دریغ می کنیم!؟ نمی خوام بگم اینجا همه اینطوری هستن. نه! در مورد خود من اینقدر لطف بچه ها و کمک هاشون زیاد بوده که فکر نمی کنم روزی هرگز بتونم اونها رو جبران کنم. اما وقتی منی که فقط دو ماهه اومدم و هنوز هم اونطور که باید با جامعه قاطی نشدم، شخصا دو سه مورد می بینم و از بچه های قدیمی تر صدها تجربه مشابه می شنوم، این یعنی یک آمار قابل تامل و تاسف بار!
حقیقت اینه که در مورد اکثر ماها، شرایط بد سیاسی و یا بی ثباتی اقتصادی فقط بخشی از مهمترین دلایل مهاجرت محسوب می شن. اما وقتی با دقت بیشتری نگاه می کنیم می بینیم که اینا بهانه است واسه اینکه از خودمون فرار کنیم. از گذشته مون. از مردم مون. از همون فرهنگ درخشان چندین و چند هزار ساله ای که تا یک به دو می رسه پتک می کنیم می کوبیم تو سر نفر مخالف. نه اینکه می خوام بگم من انسان وارسته ای هستم که فقط به خاطر خودسازی و پیشرفت کردن تو زندگی اومدم اینجا و به لحظه لحظه گذشته ام هم افتخار می کنم. نه! ماها همه ریشه های مشترک زیادی داریم و همه نقطه هایی در زندگی گذشته داریم که نه قابل افتخار کردنه و نه پافشاری در پر رنگ جلوه دادن اونها دردی از کسی دوا می کنه که اگه اینطور نبود امروز اینجا نبودیم. اما نکته اینجاست که متاسفانه اونی که ازش فرار می کنیم خودمون هستیم و باز هم متاسفانه از چیزی فرار می کنیم که نمیشه اونطرف دیوار پشت گیت خروجی فرودگاه امام گذاشت اش و اومد این طرف! ما با خودمون می آیم. با تمام اون لحظاتی که از دست دادیم و چهار تا کلمه با پدر و مادرمون صحبت نکردیم تا بفهمن چقدر دوستشون داریم. تمام لحظاتی که اگه خیلی اجتماعی بودیم به هجو و تحلیل های سیاسی تو تاکسی و اتوبوس می گذروندیم. به لجن مال کردن همدیگه تو صف بانک و نونوایی! ما همونیم که هرگز ندیدیم بابا مامانامون همدیگرو بغل کنن و ببوسن تا یاد بگیریم عشق یعنی چی و دوست داشتن چه رنگیه! ما همونیم که... بی خیال. تمام اینا رو هممون می دونیم و با پوست و استخون تک تکشون رو لمس کردیم. نکته اینجاست که همه اون چیزها رو امروز با خودمون آوردیم اینجا. استرالیا، کانادا، آمریکا یا هر جای دیگه.
سخــــــن کـوتـــــاه کنــــــــــــم.
امروز من اینجا هستم با تمام گذشته ام اون طرف دیوار و همه آینده ای که به خاطر ساختن اش اومدم اینجا، این طرف. فکر می کنم دو تا راه بیشتر ندارم. یا از صبح تا شب برم تو وبلاگ این و اون واسه خاطر اینکه دو تا کلمه حرف مخالف با طرز فکر من زدن هر چی از دهنم در می آد با برچسب انتقاد و محکوم کردن این و اون به انتقاد پذیر نبودن نثارش کنم، تا آخر عمر تمرین کنم که تا یه ایرانی می بینم چطوری ۱۸۰ درجه رو پاشنه پای راستم بچرخم و هنوز دستم به کلاه خودم باشه و بی خیال باشم که باد با خونه بقیه دوستام چه کار می کنه، و یا اینکه یه کار خیلی خیلی سخت انجام بدم. نگاهم رو به دنیای اطرافم عوض کنم و یه کم با خودم مهربون تر باشم! تصمیم با خودمه اما یادم باشه که نتیجه این تصمیم گیری دامن خیلی ها رو می گیره، که اولین اونها خودم هستم.
یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدیم
این طرف ریشه نداریم، اون طرف ریشه بریدیم
بس که زندگی نکردیم، وحشت از مردن نداریم
ساعتو جلو کشیدن، وقت غم خوردن نداریم
هیچکی یادمون نداده خنده همو ببینیم
این فقط درد وطن نیست، ما تو غربت هم همینیم
این ور و اون ور دیوار دردمون هنوز همونه
آی شقایق ما جماعت دردمون از خودمونه
تو همه خاطره هامون حق دشمن مرده باده
حتی راه دشمنی رو کسی یادمون نداده
ما که تو زمزمه هامون هی به داد هم رسیدیم
یکی یادمون بیاره کی به داد هم رسیدیم؟
ویدئو این کار فوق العاده رو هم می تونید از اینجا ببینید. تازه از تنور دراومده.

