قرار بود این هفته بنویسم و قول دادم که بعد از یه مدت طولانی یه پست بزنم و الان هم می خوام این کار رو انجام بدم.
مطمئن هستم خیلی از شماهایی که هنوز پاتون به اینجا نرسیده و تنها راه ارتباط تون با اینجا خوندن نوشته های من و بقیه دوستان هست، اولین هدفتون از خوندن این وبلاگ ها اینه که بدونید حالا ماهایی که رفتیم و الان جایی ایستادیم که شما احتمالا در آینده نزدیک خواهید ایستاد چه حالی داریم؟ خوبیم؟ بدیم؟ اینجا اونطوری که فکر می کردیم هست یا نه؟ راضی هستیم یا نیستیم؟ تصمیم درستی گرفتیم یا نه؟
دیروز اتفاقی واسم افتاد که تصمیم گرفتم به جای نوشتم در مورد تجربه های این مدت اولین پستم رو به جواب دادن به این سئوال هاتون اختصاص بدم و می دونم خیلی مشتاقید که بدونید.
به نظر من، سوای کسایی که اینجا هم دست از طلبکاری و منفی بافی بر نمی دارن و روزی هزار بار دو رقم بعد از اعشار قیمت نون رو در استرالیا با فلان شهر اروپا مقایسه می کنن و می گن اینجا جهنمه، اگه ملاک صحبت رو روی آدم های واقع بین تر بذاریم، تقریبا همه ماها از زندگی در اینجا راضی هستیم. واسه شخص من اینجا حتی از اونی که توقع داشتم هم خیلی بهتره. همه بعد از یه مدت کار پیدا می کنیم، دیر و زود زندگی رو جمع و جور می کنیم... موبایل خوب، ماشین مدل بالا، خونه راحت، کارت اعتباری و خرید آنلاین از EBay و اکانت PayPal، تفریح های آخر هفته و کنسرت و فستیوال های بین المللی و خلاصه زندگی مثل آدمیزاد. چیزایی که حداقل نیاز ماها تو کشور خودمون بود و به وضوح از همه ماها دریغ شد.
اما بدون توجه به تفاوت های نسبی کیفیت زندگی ماها با همدیگه تو این کشور، یه حس، تقریبا بین همه ماها مشترکه و این حسیه که گریبان تک تک شما رو بعد از یه مدت می گیره، مگر اینکه شرایط خیلی خاصی داشته باشید. همه ماها خوبیم و از زندگی امروزمون راضی هستیم، اما هر روز، هر لحظه و توی هر حالتی یه حس عجیب داریم. حس گم شدن. حس سرگردونی. حس نفرت از تمام لحظه هایی که تو رو به اینجا رسوندن. حس تنفر از تک تک آدم هایی که شرایط رو طوری رقم زدن که پیر و جوون دارن خونه و زندگی و خونوادشون رو رها می کنن و هر کی به یه سمتی فرار می کنه. حس نفرت از وجب به وجب خاک خونه ای که هرگز واست معنای امنیت و آزادی رو با خودش نداشته. حس گم شدن تو گذشته و حسرت تکرار یه لحظه کودکی و تجربه دوباره روزهایی که حتی از این هم بدتر بود و توی عالم بچگی چیزی از بدی هاش نمی فهمیدیم.
حس اینکه ما خوبیم، اما اونا چی؟ همیشه مثل خوره وجودتون رو می خوره. آره... ما خوبیم... اما شما چی؟ وقتی بعد از دو هفته بی خبری و ندیدنت دیروز با وب کم می بینمت که 20 کیلو وزن کم کردی و 12 روز توی کما بودی، من چطوری اینجا می تونم خوب باشم؟ وقتی تویی که همیشه مثل کوه بودی و هر جا کم می آوردم دستت رو شونه هام بود، اونطوری تا منو می بینی زار زار گریه می کنی، کدوم یکی از چیزایی که اینجا دارم منو می تونه خوشحال کنه؟ چطوری از رقصیدن و شادی کردن توی کنسرت لذت ببرم، وقتی تو دستت رو با زحمت و نفس نفس زدن یک وجب جا به جا می کردی؟ کدوم حس خوب جای خالی نداشتن ات رو اینجا واسه من پر می کنه وقتی می شنوم تمام دکتر ها می گفتن کاری از ما بر نمی آد، فقط دعا کنید؟
پدر عزیزم، برگشتی... یه بار دیگه خدا تو رو به ما برگردوند و واسه همین اگه تا آخر عمر شاکر باشم ذره ای از لطف اش رو جبران نکردم. اما حقیقت تلخ اینه که یه روز یکی از همین تلفن ها، خبری رو واسه تک تک ماها می آرن که همه دنیای قشنگ مون رو روی سرمون آوار می کنن و آزار دهنده ترین حس اینه که ما تو حساس ترین لحظه کنار خونواده هامون نبودیم.
هر کسی آزاده هر طوری که می خواد نسبت به مهاجرت، آینده، زندگی و امید فکر کنه. مطمئن باشد تقریبا همه ماها، به هر چیزی که بخواهیم توی مهاجرت می رسیم. دیرتر و زودتر اش تفاوتی نداره. اما، حقیقت اینه که زندگی نسل ما خیلی وقته تموم شده است. زندگی ما همون روزی که توی اون کشور به دنیا اومدیم تموم شد. هر جا که باشیم فرقی نمی کنه.
یه مدت بود که وقت و بی وقت تو خلوت و میون راه، تو مترو و اتوبوس یا پای صحبت با بچه ها خیلی تو نخ پیدا کردن پاسخ این سئوال بودم که چی شده ما جماعت ایران زمین به اینجا رسیدیم؟
چرا از اون همه داشته هامون این مونده که نموندنش کم ضررتره؟ چرا اینقدر واسمون سخت شده چهار تا کلمه با هم دیگه حرف بزنیم؟ چطوری شده که تو کشوری مثل استرالیا که تعداد ایرانی ها نسبت به سایر ملیت ها توش خیلی کمتره، به جای اینکه وقتی یه صدای آشنا می شنویم گل از گلمون بشکفه و بریم سمت همدیگه، رو بر می گردونیم و راه مون رو کج می کنیم و می ریم؟! تو چشم هم زل می زنیم و یه سلام خشک و خالی رو هم حتی از هم دریغ می کنیم!؟ نمی خوام بگم اینجا همه اینطوری هستن. نه! در مورد خود من اینقدر لطف بچه ها و کمک هاشون زیاد بوده که فکر نمی کنم روزی هرگز بتونم اونها رو جبران کنم. اما وقتی منی که فقط دو ماهه اومدم و هنوز هم اونطور که باید با جامعه قاطی نشدم، شخصا دو سه مورد می بینم و از بچه های قدیمی تر صدها تجربه مشابه می شنوم، این یعنی یک آمار قابل تامل و تاسف بار!
حقیقت اینه که در مورد اکثر ماها، شرایط بد سیاسی و یا بی ثباتی اقتصادی فقط بخشی از مهمترین دلایل مهاجرت محسوب می شن. اما وقتی با دقت بیشتری نگاه می کنیم می بینیم که اینا بهانه است واسه اینکه از خودمون فرار کنیم. از گذشته مون. از مردم مون. از همون فرهنگ درخشان چندین و چند هزار ساله ای که تا یک به دو می رسه پتک می کنیم می کوبیم تو سر نفر مخالف. نه اینکه می خوام بگم من انسان وارسته ای هستم که فقط به خاطر خودسازی و پیشرفت کردن تو زندگی اومدم اینجا و به لحظه لحظه گذشته ام هم افتخار می کنم. نه! ماها همه ریشه های مشترک زیادی داریم و همه نقطه هایی در زندگی گذشته داریم که نه قابل افتخار کردنه و نه پافشاری در پر رنگ جلوه دادن اونها دردی از کسی دوا می کنه که اگه اینطور نبود امروز اینجا نبودیم. اما نکته اینجاست که متاسفانه اونی که ازش فرار می کنیم خودمون هستیم و باز هم متاسفانه از چیزی فرار می کنیم که نمیشه اونطرف دیوار پشت گیت خروجی فرودگاه امام گذاشت اش و اومد این طرف! ما با خودمون می آیم. با تمام اون لحظاتی که از دست دادیم و چهار تا کلمه با پدر و مادرمون صحبت نکردیم تا بفهمن چقدر دوستشون داریم. تمام لحظاتی که اگه خیلی اجتماعی بودیم به هجو و تحلیل های سیاسی تو تاکسی و اتوبوس می گذروندیم. به لجن مال کردن همدیگه تو صف بانک و نونوایی! ما همونیم که هرگز ندیدیم بابا مامانامون همدیگرو بغل کنن و ببوسن تا یاد بگیریم عشق یعنی چی و دوست داشتن چه رنگیه! ما همونیم که... بی خیال. تمام اینا رو هممون می دونیم و با پوست و استخون تک تکشون رو لمس کردیم. نکته اینجاست که همه اون چیزها رو امروز با خودمون آوردیم اینجا. استرالیا، کانادا، آمریکا یا هر جای دیگه.
سخــــــن کـوتـــــاه کنــــــــــــم.
امروز من اینجا هستم با تمام گذشته ام اون طرف دیوار و همه آینده ای که به خاطر ساختن اش اومدم اینجا، این طرف. فکر می کنم دو تا راه بیشتر ندارم. یا از صبح تا شب برم تو وبلاگ این و اون واسه خاطر اینکه دو تا کلمه حرف مخالف با طرز فکر من زدن هر چی از دهنم در می آد با برچسب انتقاد و محکوم کردن این و اون به انتقاد پذیر نبودن نثارش کنم، تا آخر عمر تمرین کنم که تا یه ایرانی می بینم چطوری ۱۸۰ درجه رو پاشنه پای راستم بچرخم و هنوز دستم به کلاه خودم باشه و بی خیال باشم که باد با خونه بقیه دوستام چه کار می کنه، و یا اینکه یه کار خیلی خیلی سخت انجام بدم. نگاهم رو به دنیای اطرافم عوض کنم و یه کم با خودم مهربون تر باشم! تصمیم با خودمه اما یادم باشه که نتیجه این تصمیم گیری دامن خیلی ها رو می گیره، که اولین اونها خودم هستم.
یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدیم
این طرف ریشه نداریم، اون طرف ریشه بریدیم
بس که زندگی نکردیم، وحشت از مردن نداریم
ساعتو جلو کشیدن، وقت غم خوردن نداریم
هیچکی یادمون نداده خنده همو ببینیم
این فقط درد وطن نیست، ما تو غربت هم همینیم
این ور و اون ور دیوار دردمون هنوز همونه
آی شقایق ما جماعت دردمون از خودمونه
تو همه خاطره هامون حق دشمن مرده باده
حتی راه دشمنی رو کسی یادمون نداده
ما که تو زمزمه هامون هی به داد هم رسیدیم
یکی یادمون بیاره کی به داد هم رسیدیم؟
ویدئو این کار فوق العاده رو هم می تونید از اینجا ببینید. تازه از تنور دراومده.
خوندن نوشته های قشنگ انیس همیشه واسه من یه حس قشنگی داشته. یه جوری که هر وقت یادم می رفت کجای راه ایستادم و کجا می خوام برم یه چیزایی رو بهم گوشزد می کرد. وقتایی که خسته می شدم، وقتایی که کم می آوردم و پریشون می شدم و لحظه هایی که گم می کردم خواسته هام رو. گوشزد می کرد که خواسته های بزرگ و در عین حال کوچیکی دارم. یادم می آورد که آدم می تونه حتی خیـــــلی بزرگ تر از اونی بشه که خودش می خواد. خیلی بیشتر از اونی که تو رویاهاش تصور می کنه. سخته... اما در عین حال خیلی هم آسونه. باید خسته نشی تا بهش برسی ولی وقتی هم بهش رسیدی بدونی که این هدف نهایی تو نبوده و تا دنیا دنیاست باید پیش بری و این یعنی زندگی. و مهمتر از همه اینکه اونقدر واسه آروزهات ارزش قائل باشی که وقتی بهشون رسیدی قدر داشته هات رو بدونی و یادت باشه هزینه ای که واسه رسیدن به دونه دونه آرزوهات پرداخت کردی عمر و عشقی بوده که واسشون صرف کردی. اینکه یاد بگیریم همه دنیا رو سیاه و سفید نبینیم که نیست!!
انیس توی آخرین مطلبی که نوشته یه مجله رادیویی رو معرفی کرده که فارسی زبانه و از بریزبن تهیه و پخش می شه با عنوان مجله رادیویی همراه . سوای مطالب بسیار جالب و متنوعی که به همت بچه های این مجله تهیه میشه، برنامه چهلم اش به صورت خاص مصاحبه با انیس هست و مطالبی که از وبلاگ اش تو اون مصاحبه گفته. با کسب اجازه از انیس عزیز و بر و بچه های با صفای مجله رادیویی همراه، چون وبسایت این مجله تو ایران ف.ی.ل.ت.ر هست!!!! و ضمنا فقط 5 برنامه آخر رو توی وبسایت شون می ذارن، تصمیم گرفتم یه تکه از این برنامه رو که مربوط به مصاحبه با انیس هست رو جدا کنم و بذارم اینجا تا همه بتونیم گوش کنیم که می تونید از اینجا دانلودش کنید. همین جا وظیفه خودم می دونم که از بر و بچه های با صفای رادیو همراه هم کلی تشکر کنم که اینقدر زحمت می کشن و برنامه های بسیار جالب و متنوعی رو تهیه می کنن. خدا قوت!
و در آخر اینکه این مطلب رو به دو دلیل نوشتم. اول اینکه این پست رو وسیله ای کنم تا به انیس عزیز بگم که چقدر خودش، فکرش و قلم اش رو دوست دارم و ازش تشکر کنم که بعد از یه غیبت طولانی و با تمام مشغله زیادی که داره باز هم می نویسه. و دوم هم اینکه یه معرفی باشه واسه اونایی که می خوان تازه شروع کنن و دنبال یه جای خوب واسه شروع می گردن. انیس در سرزمین کانگروها همونیه که دنبال نوشته هاش می گردین.
یه مطلب دیگه هم تو وبلاگ کوروش کبیر در مورد سیل بریزبن نوشته شده که البته با موضوع قبلی ارتباطی نداره. فقط اینو نوشتم که بگم با خوندن این مطلب آدم واقعا انگشت به دهان می مونه از این همه غفلت و قدرناشناسی بندگان غضب شده زمینی که روزی هزار تا از این صحنه ها و از این بدترهاش رو گوشه گوشه دنیا می بینن و باز هم به لطف و مهربانی پروردگار ایمان نمی آرن و در جهل مطلق نسبت به عظمت خالقشون زندگی شون رو سپری می کنن!! به قول رضا صادقی:
قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین !!!!!
چند وقتی بود که داشتم به یه موضوعی فکر می کردم؛ اما دو دل بودم که باید انجامش بدم یا نه! شکایت به Ombudsman! جهت اطلاع دوستانی که اطلاع ندارن، این اسم عجیب و غریب عنوان مرجع رسیدگی به شکایات اشخاص حقیقی از دولت و سازمانهای حقوقی هست که در مورد پرونده های مهاجرت، در صورتیکه بیش از 2 سال پرونده به نتیجه نرسه، شکایت موضوعیت پیدا می کنه. یه نگاهی به اینجا بندازید.
القصه. امروز که شهرام هم پیشنهادش رو بهم داد همچین Event مون Trigger شد که یه شور و مشورتی هم با علما انجام بدیم. موندم چه کار کنم!؟ نمی دونم اصلا انجام همچین کاری درسته یا نه؟ می خواستم خواهش کنم اگه کسی تجربه ای تو این زمینه داره یه کمکی، نوتی، هینتی، چیزی عنایت کنه تا ببینم چه گلی باید به سرم بگیرم.
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
Dear Amir,
Thank you for your email.
We appreciate your concerns about the extended processing time frame for your application.
As previously advised, it is, unfortunately, not possible to give a timeframe for when the external agency will respond to this department.
However the department is making regular follow-up enquiries with the relevant agency.
We do appreciate your concerns and can assure you that your application will be finalised as soon as it is possible to do so.
Your ongoing patience is appreciated.
Many thanks.
Regards,
امروز دقیقا 2 سال که از آرزوهای ما گذشته و هزار تا آرزو تو دلمون دو ساله شدن و این یعنی 24 ماه انتظار، 104 هفته سرگردونی و بیش از 730 مرتبه باز کردن صندوق پستی... پر از امید و بدون نتیجه. روزی که شروع کردم 28 سالم بود و امروز 30 ساله هستم. یعنی دو سال رو منتظر طی کردم تا عمرم تقریبا به نیمه راه خودش برسه. به سی! بعد از این انتظار طولانی... امروز به خودم می گم آیا واقعا می تونم خودم رو توجیه کنم که این هم فقط یه تجربه تو زندگی ام بوده؟!؟ یه تجربه که 2 سال از بهترین روزهای عمرم رو خرج خودش کنه؟
دو سال پیش واسه گرفتن مدارک دانشگاه و انجام تسویه حساب نهایی رفته بودم دانشگاه. ظهر شده بود و صدای اذان از سه چهار تا بلندگوی گردن کلفت که تو راهروها با دهن گشادشون تو گوشم نعره می زدن داشت پخش می شد و من در حالیکه بعد از چندین روز سرگردونی تو راه پله های یه ساختمون چهار طبقه بدون آسانسور خسته و عصبی پشت در دبیر خونه ای نشسته بودم که بسته شده بود واسه ادای فریضه نماز ، یه نگاهی از پنچره به آسمون انداختم و زیر لب گفتم... خدایا... خیلی بی معرفتی اگه نذاری من از اینجا برم و واسه همیشه راحت بشم. حالا بعد از دو سال چند تا خیابون اونطرف تر زیر همون آسمون نشستم و با خودم می گم شاید اون روز صدای بلندگوها اینقدر بلند بودن که صدای منو نشنیدی... اگه بلندتر داد بزنم می شنوی؟! اصلا قرار هست بشــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــوی؟
اول اینکه از کلیه دوستان عزیز عاجزانه خواهش می کنم اگه فکر می کنید سئوالی که می پرسید نیازی به جواب دادن از طرف من و یا سایر دوستان داره، جون مادرتون نظرات خودتون رو خصوصی ارسال نکنید. بلاگفا اجازه پاسخ دادن به نظر خصوصی رو نمیده و کاملا هم طبیعی هست که اینطوری باشه. پس خواهش می کنم اگه به نظرات خصوصی تون جواب نمی دم دلخور نشید.
دوم اینکه اصولا دلیل تشکیل شدن این وبلاگ و وبلاگ های نظیر اون به اشتراک گذاشتن تجربیات و کمک به همدیگه است. پس خواهش می کنم تو کامنت های خصوصی تون از من نخواهید که بهتون ایمیل بزنم تا سئوال هاتون رو خصوصی بپرسید. به نظر من این اصلا جالب نیست که حتی حاضر نباشیم سئوالاتمون رو جایی بپرسیم که دیگران استفاده کنن!!
سوم اینکه من نه وکیل هستم و نه به ازای دریافت هیچگونه وجهی حاضرم کارهای پرونده هیچ عزیزی رو انجام بدم. چون نه وقتش رو دارم و نه اینکه همچین مسئولیت سنگینی رو می پذیرم. پس خواهش می کنم از اینجور کامنت ها نذارید. اگه می خواهید پول بدید وکیل تو بازار ریخته! عین نقل و نبات.
و نکته آخر هم اینکه من هر چیزی که می دونستم، هر منبعی که داشتم و هر کاری که کردم رو بدون کم و کاست تو وبلاگ نوشتم و به مرگ خودم هیچ چیز دیگه ای هم ندارم که واسه رفقای خاص تو گنجه قایم کرده باشم!! فرم های پر شده هم که جز یه سری اطلاعات شخصی و اسم ننه بابای آدم چیز دیگه ای توشون نیست. پس لطفا از من نخواهید که تمام فرم هایی که پر کردم رو واستون ایمیل کنم تا ایده بگیرید!!!!!
یه چیز دیگه هم بگم و برم... انجام کارهای مهاجرت، پر کردن فرم ها و تکمیل مدارک در عین اینکه کارهای ساده ای هستن و از نظر من هیچ نیازی به استخدام وکیل ندارن، اما پیچیدگی های خاص خودش رو دارن و تنها راه ممکن واسه حل این پیچیدگی ها هم اینه که یه ذره وقت بذارید و قوانین و وبلاگ ها رو زیر و رو کنید و وقتی اطلاعات کافی کسب کردید شروع کنید. نمیشه دست رو دست گذاشت و نشست و بدون هیچ زحمتی ویزا رو با پست پیشتاز دم در خونه تحویل گرفت! پس خواهش می کنم یه ذره تلاش کنید. حدس بزنید چه حالی به آدم دست می ده وقتی بعد از 2 سال نوشتن یه کامنت می خونی که توش نوشته من می خوام واسه استرالیا اقدام کنم. راهنمایی ام کن از کجا باید شروع کنم!!!
فکر کــــــــــــــــــــن!!!!این شعر رو امروز آکو با همون لطف و صفای همیشگی اش واسم ایمیل کرده بود. با عنوان "یه شعر کوتاه برای دوستام" و با یه آرزو آخر ایمیل... اینکه "هیچ وقت دلتون برای خونه تنگ نشه". هر چند ما هنوز تو خونه(!!!؟) هستیم و نرفتیم اما می دونم و مطمئن هستم که اگه یه روزی هم سنگ چین ها رو بردارم و برم تنها چیزی که منو دلتنگ خودش می کنه دل کندن از جاییه که این همه دوست داشتی توش دارم و این دوست داشتنی ها هیچ چیزی نیستن جز خانواده ام، آکو و آکوهای نازنینی که همیشه و همیشه کنارم بودن و هیچ وقت تنهام نذاشتن. دوست دارم بدونید که با تمام وجودم قدر حضورتون رو تو زندگی ام می دونم و بهش افتخار می کنم. چه این پرنده مهاجر باشه... چه اسیر قفس کوچیک و دلگیرش.
با اجازه خودش شعر کوتاهی که واسم نوشته رو همونطوری که فرستاده اینجا می نویسم. این هم اولین دلنوشته پرنده مهاجر:
بايد منتظر ماند ، آنقدر که پريدن را بياموزی،
پرواز کردن را
آنوقت سنگ چينها را برمي داری،
مرزها را نمی شناسی می روی
تا کجا نمی دانم
شايد تا سرزمين مهر، آنجا که همه عاشقند
دستهای گرم دارند و هيچ پايی برای رفتن تنها نيست
آنجا که دلت برای خانه تنگ نمی شود
حکایت ما شده حکایت اون بابایی که هنوز آب ندیده لباسهاشو در می آره!
چند هفته پیش تو وبگردی های عصر جمعه و زیر و رو کردن وب جهان پهنا، یه کتاب جالب در مورد کانگروهای بی مرام پیدا کردم با عنوان:
The Little Book of Australia, A Snapshot of Who We Are
اثر David Dale. یه نگاهی بهش انداختم دیدم اطلاعاتی که توش نوشته می تونه راه های میانبر خوبی رو واسه آشنایی سریع تر با فرهنگ اوزی، واسه اونایی که بهش علاقه دارن یا مجبور هستن بهش علاقه داشته باشن باز کنه. به خصوص واسه کسایی که در شرف پریدن هستن می تونه مرجع خلاصه و کاملی باشه، علی الخصوص اینکه نگارش 2010 هست و اطلاعاتش به روز.
خلاصه اینکه اگه شما هم مثل بنده از کیلومتر نامعلوم جاده دارین سراغ خونه عمه جولیا رو می گیرین، یا اینکه پس فردا شب رسما شام دعوت دارین خونه عمه خانوم به صرف شوید لوبیا با قرمه کانگرو، ممکنه این کتاب به دردتون بخوره. می تونید از اینجا دانلودش کنید.
مرداد هم داره تموم می شه و هیچ خبری نیست. یه ایمیل دیگه به دیاک... و باز هم جواب تکراری. کاش حداقل می گفتن چی می خوان و چرا اینقدر لفتش می دن تا آدم تکلیف خودشو می دونست. اما فقط می گن همه چیز مرتبه و کارها روال قانونی رو داره طی می کنه!
فقط خواستم اینو بنویسم که یه روز وقتی برگشتم و نوشته هام رو مرور کردم یادم بیافته که چقدر امروز پریشون و سرگردون بودم!
هر چقدر هم بگید مثبت فکر کن اما خدایی 22 ماه صبر بی انتها، اونم در شرایطی که پرونده های مشابه (و شاید در بعضی موارد خیلی خیلی ضعیف تر) دارن 14-15 ماهه ویزا می گیرن، انتظار طاقت فرساییه!
این سه تا مطلب هیچ ربطی به استرالیا و کیس آفیسر و انتظار و پرونده و اینجور مسخره بازی ها نداره! فقط چون به نظرم جالب اومدن گفتم واسه شما هم بنویسم تا حالشو ببرید. اولی و دومی ضمن زیبایی و قابل تحسین بودن، فقط یک ایده جالب هستن که می شه ازشون متفاوت بودن و نوآوری رو ایده گرفت. اینکه همیشه یه راه بهتری واسه انجام کارها هست. فقط کافیه یه کمی خلاقیت و پشتکار رو چاشنی تکنیک و مهارت های فردی کنیم. اون چیزهایی که خیلی از ماها داریم، اما یاد نگرفتیم که چطور باید ازشون استفاده کنیم:
برای دیدن این دو تا لینک حتما باید Flash Player رو سیستم تون نصب باشه. فقط اینکه در مورد دوم ، لطفا بعد از رفتن به آدرس مورد نظر به هیچ چیز دست نزنید و فقط نگاه کنید.
و اما جونور آخری که می خوام بهتون معرفی کنم دیگه از حد ایده جدید و خلاقیت و نو آوری خیلی فراتره!! توصیه می کنم اگه قلبتون ضعیفه کلیک نکنید. فقط دوست دارم جواب این سئوال رو بدونم که اگه اینا رو واسه من و شما رو می کنن... اونایی که قایم می کنن دیگه چه کوفتی هستن!! 
3) موتور محاسبه گر ولفرام آلفا
اگه می خواهید بدونید این غول بیابونی چه قابلیت هایی داره یه سری به بخش مثال هاش بزنید!


