این موضوع نه ریشه در مشکلات مهاجرت داره و نه به خوب بودن و یا بد بودن استرالیا ارتباطی داره. مشکل اینجاست، توی ذهن من. توی شکلی که همیشه فکر کردم و نحوه برخوردم با خودم و محیط اطرافم. اونچه امروز احساس می کنم واقعا به دیواری بدل شده سر راه رسیدن به آروزهام و استفاده از فرصت جدید و کوتاهی که تو نیمه دوم باقی مونده از زندگی ام بهم داده شده. چیزی که می دونم ادامه دادن بهش من رو هر روز خسته تر از دیروز می کنه و این خستگی بی شک من رو از پا در خواهد آورد. به قول عزیزی که چند وقت پیش مطلبی رو توی ف.ی.س ب.و.ک نوشته بود که
ماندن همیشه خوب نیست...
رفتن هم همیشه بد نیست...
گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...
باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...
اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت...
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...
مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...
و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...
رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی...
و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی...
امروز واقعا احساس می کنم که به یه زندگی آروم تر عطش دارم. اینکه خودم باشم و خودم رو پیدا کنم. بدون اینکه خونده بشم و یا قضاوت بشم. می خوام مهاجرت کنم... اما ایندفعه از خودم. آدم هر از گاهی لازم داره خودش رو ول کنه و بره. تنها بذاره خودش رو با تمام عادت هاش، دلخوشی هاش و دلتنگی هاش. باید خودش رو دوباره نقاشی کنه. از اول بکشه... از اول اول... و این دومین باریه که می خوام این بوم نقاشی رو دوباره با رنگ های تازه خیس کنم.
از بیش از چهار سال همراهی دوستانه همتون ممنونم و امیدوارم تک تک تون، چه اونایی که تو راه مهاجرت هستید و چه دوستانی که مهاجرت کردند به بهترین ها برسید. به اونچه لایق اش هستید و براش تلاش می کنید. شاید یه روز دیگه، با یه رنگ دیگه، بوم این وبلاگ رو هم دوباره نقاشی کنم...
تا اون روز.... سلام...
شاید دوست دارید بدونید که امروز و این لحظه، چند ساعت مونده به رسیدن سال جدید، حال و هوای ما و دلمون چطوریه؟ خوبه؟ بده؟ آفتابیه یا ابری؟ میگم واستون...
اینجا نه از هوای عید خبری هست و نه از حاجی فیروز. نه خونه تکونی میکنیم و نه لباس نوها مون رو میپوشیم واسه لحظه تحویل سال. تعطیل هم نیست و درست لحظهای که شما توی ایران صبح رو با جدید شدن سال شروع میکنید، ما سر کاریم و کم کم روز رو داریم به آخرش میرسونیم. دلمون؟!؟! تنگه... واسه تک تک اونایی که دوستشون داریم و الان کنارشون نیستیم و از هزاران کیلومتر فاصله پر میزنه واسه یه لحظه بودن باهاشون. واسه دیدنشون... واسه بوسیدن دست بابا لحظه تحویل سال. واسه در آغوش کشیدن مامان وقتی که سال نو میشه. واسه لحظهای که بچه های آبجی بزرگه میومدن خونه دایی و کلی خوشحال میشدن از گرفتن پول خشکای بزرگ به کوچیک لای کتاب حافظ. واسه عیدی دادن و عیدی گرفتن. عکس انداختن و تبریک گفتن سال نو به پدربزرگ از پشت تلفن. واسه تک تک لحظه هایی که امروز نداریم.
اینا رو نداریم و میدونم که هرگز، هیچ چیز، جای هیچ کدوم از اینا رو توی زندگی ما پر نخواهد کرد. اما خدایا... دوست دارم امروز بهت بگم که با تمام وجودم، به اندازهٔ تک تک لحظههایی که پارسال همین موقع ها باهات حرف میزدم و آرزو میکردم که کمکم کنی به اونچه میخوام برسم. به تعداد دونه دونهٔ اون آرزوها ازت ممنونم که بهم کمک کردی امروز اینجا باشم. میخوام بدونی که اگه گاهی غرغر میکنم و چون و چرا میپرسم، از بی صبری و کمی طاقتیه. اما با تمام وجودم ازت ممنونم که یک بار دیگه بهم فرصت زندگی دادی تا یاد بگیرم زندگی کردن فقط زنده موندن نیست. ازت متشکرم که امسال، در حالی به استقبال سال جدید میرم که منو تو راهی که میخواستم قرار دادی، پدر و مادر و خانوادهام سلامت هستند و تا چند ساعت دیگه دوباره دور هم جمع میشن. هر چند این بار بدون من و ما... اما هستند! خوب و سلامت و خوشحال...
واسه همتون، بهترین های دنیا رو آرزو دارم و از خدا میخوام که سال جدید پر از خوبی و سلامتی و موفقیت واسه تک تک تون باشه. هر جا که هستید، هر جایی که دوست دارید برید، و با هر چی که تو دلتونه.
سال نو مبارک... این بار از سرزمین سبز استرالیا.
نمی دونم چند درصد از دوستانی که وبلاگ من رو می خونن (اگر هنوز می خونن) از بچه های اینطرف یا کلا دوستان ساکن خارج از ایران هستند و دسترسی به سیستم های پرداخت آنلاین دارند. کمک ما هر چقدر هم که کوچیک باشه واسه درد دل اینا مرحم بسیار بزرگیه.
دوستانی هم که داخل ایران تشریف دارند می تونن به این وب سایت یه سری بزنند، که البته اخیرا با کار خوب یه سری از هنرمند های سینمای ایران، شاید بیشتر ازشون شنیده باشید.
پیروز باشید...
بالاخره ما هم بعد از هفت ماه و اندی زندگی در شهر شهید پرور سیدنی، طلسم گواهینامه رو شکستیم و تونستیم بریم بگیریم اش و به جرگه گواهینامه داران اوزیستان بپیوندیم. قبل از اینکه بخوام در مورد تجربیات خودم در این زمینه بنویسم دوست دارم یه توضیح مختصری در مورد گواهینامه و اقسام اون در استرالیا بدم و البته خیلی کوتاه، که می دونم سایر دوستان زیاد به این موضوع پرداختن و مطلب به اندازه کافی وجود داره.
جونم واستون بگه که در استرالیا، اصولا متولی کلیه امور مربوط به جاده و خیابون و ماشین یه ارگانی هست به نام RTA که البته در ایالات مختلف قوانین و مقرراتش به صورت خیلی جزئی با هم متفاوته، اما کلیات و اصول در همه جا مشترکه و طبیعتا هر کجای استرالیا که زندگی می کنید قوانین همون ایالت در مورد شما اجرا می شه. سیستم صدور گواهینامه گرفتن در اینجا به صورت مرحله ای هست که فکر می کنم یه جورایی مشابه با مدلی باشه که الان داره در ایران هم اجرا می شه. اینکه اول باید با گواهینامه Learner یا همون L شروع کنی، یه مدت با اون رانندگی کنی و بعدش P1، پشت بندش P2 و آخرش هم که Full. در هر مرحله یه سری محدودیت ها در قوانین و حدود رانندگی اعمال شده که رعایت نکردن اونها می تونه منجر به تاخیر و یا گاها تعطیل شدن صدور گواهینامه در مرحله بعدی بشه. مثلا اینکه کسی که L داره هیچ وقت تنها نمی تونه رانندگی کنه و حتما باید یک نفر که Full داره کنار دستش بشینه. و یا به عنوان مثال، تفاوت در سرعت مجاز و محدودیت میزان مصرف آب شنگولی هنگام رانندگی و کذا و کذا. جزئیات این قوانین رو حتما خودتون از کتابچه آیین نامه خواهید خوند و تکرار اونها اینجا فایده ای نداره. فقط چند تا نکته هست که شاید حتی دونستن اش واسه خیلی از دوستانی که اینجا هستن هم بد نباشه.
اول اینکه کسانی که گواهینامه ایران رو دارن حداکثر تا مدت سه ماه می تونن در استرالیا رانندگی کنن و توی این مدت سه ماه هم حتما باید اقدام کنن واسه گواهینامه و گواهینامه رو بگیرن. یعنی تنها اقدام کردن سلب مسئولیت نمی کنه و اگه خدای نکرده کارتون با پلیس گره بخوره می تونن مشکل واستون ایجاد کنن. موقع رانندگی کردن توی اون سه ماه هم حتما باید اصل گواهینامه ایران به اضافه ترجمه و یا نسخه بین المللی شده گواهینامه رو همراه خودتون داشته باشید. اگر گزینه اول که ترجمه گواهینامه هست رو انتخاب می کنید، ترجمه حتما باید اینجا انجام شده باشه. در مورد گواهینامه بین المللی هم گاها شنیدم که می گن گواهینامه بین المللی ایران قابل قبول نیست که این مورد رو من نه جایی خوندم و نه از منبع موثقی شنیدم. فکر هم نمی کنم صحت داشته باشه. اما به هر حال ترجیح شخصی من ترجمه گواهینامه هست، که هم بدون هزینه هست (البته اگه هنوز مجانی باشه) و هم طبیعتا چون اینجا انجام می شه خیلی راحت تر از ایرانه. حرف و حدیث هم پشت سرش نیست.
نکته دوم اینکه اگر توی اون 3 ماه تشریف بردید واسه امتحان و به هر دلیلی موفق نشدید گواهینامه بگیرید، گواهینامه ایران شما دیگه واسه رانندگی در استرالیا معتبر نیست. یه گواهینامه Learner بهتون می دن (البته اگه درخواست کنید که بهتون بدن) که محدودیت زیادی داره و همونطور که گفتم بزرگترین محدودیت اش هم اینه که تنهایی باهاش نمیشه رانندگی کرد!
نکته آخر هم اینکه اگر شما در ایران کمتر از یک سال رانندگی کردید (یعنی گواهینامه دارید)، بعد از پاس کردن امتحان شهری بهتون P1 میدن. اگر کمتر از سه سال رانندگی کرده باشید مستقیم بهتون P2 می دن، و اگر بیش از 3 سال هست که در ایران گواهینامه دارید که مستقیم Full می گیرید و سلسله مراتب در مورد شما اعمال نمی شه. برید حالشو ببرید...
و اما گواهینامه گرفتن. توصیه اول و تئوری من و همه کسانی که اینجا گواهینامه گرفتن اینه که قبل از کار پیدا کردن گواهینامه رو بگیرید. چون بعدش پیدا کردن وقت آزاد واسه امتحان دادن خیلی کار سختی می شه. البته این کار می تونه در بدو ورود زیاد آسون نباشه. دلیل اش هم اینه که بی کار بودن استرس های خودش رو داره و با توجه به بالا بودن نسبی هزینه گواهینامه گرفتن در استرالیا (حداقل وقتی که ریال خرج می کنیم) می تونه اولویت ها رو جا به جا کنه و باعث بشه با احتیاط بیشتری عمل کنیم. این مسئله کاملا به شرایط مالی و فکری افراد بستگی داره. اگر واستون مشکلی نیست شدیدا بهتون توصیه می کنم که این کار رو انجام بدید. اجماع کلیه علما هم بر احوط بودن این فریضه است... :)
از جمع بندی نوشته ها و کامنت ها در وبلاگ های مختلف، یه جورایی آدم به این نتیجه می رسه که گرفتن گواهینامه رانندگی در استرالیا بعد از قرار دادن سر در دهان کروکودیل، دومین کار سخت در این کشور به شمار می آد، اما حقیقت اینه که واقعا اینطوری نیست. طبیعتا به دلیل متفاوت بودن جهت رانندگی، جدید بودن خیلی از قوانین و حتی تابلوهای رانندگی و بدتر از همه بی قانون بودن رانندگی در کشور خودمون، این کار خیلی هم کار آسونی نیست. اما به نظر من یه کم تمرین و دقت همه چیز رو حل می کنه. بی تعارف بهتون می گم، بدون تمرین کردن اصولی با کسی که قوانین رانندگی اینجا رو بهتون بگه، امکان قبول شدن تون در حد صفره. اینجا هیچ افسری از کوچکترین اشتباه شما نمی گذره و این اشتباهات هم لزوما یه چیزایی مثل دنده عقب گرفتن تو اتوبان و دستی کشیدن سر بریدگی و رد کردن چراغ قرمز نیست. رعایت نکردن یه فاصله جزئی، رانندگی کردن توی خط اشتباه و یا حتی یک کیلومتر بالاتر از سرعت مجاز و خیلی چیزهای جزئی دیگه می تونه باعث بشه که خیلی راحت یه امتحانی رو که شاید حتی خودتون فکر می کنید به خاطرش گواهینامه که سهله، بهتون مدال لیاقت هم می دن، با 10 - 15 تا Fail Item طوری به اتمام برسونید که حتی تصورش به ذهنتون هم خطور نکنه. اما اگه حساب شده کار کنید، چون جایی رانندگی می کنید که همه چیز سر جای خودشه، خیلی راحت می تونید گواهینامه بگیرید و وقت و هزینه اضافی هم هدر ندید.
گرفتن گواهینامه هم اینجا مثل ایران دو تا مرحله داره. امتحان تئوری یا همون آیین نامه و امتحان عملی یا همون شهری. هر دو امتحان رو خیلی راحت از طریق وبسایت RTA رزرو می کنید و در تاریخ و ساعت مقرر با مدارک لازم تشریف می برین امتحان می دید. اما یه چیزی که اینجا با ایران فرق می کنه اینه که اینجا RTA خودش ماشین نداره واسه امتحان گرفتن. شما باید یا با ماشین خودتون برید اونجا و یا با ماشین Instructor و یا همون تعلیم رانندگی خودمون. تکلیف حالت آخر که معلومه. اما در حالت اول اگر تا حالا رد نشده باشید و بار اولتون باشه و تا اون روز اجازه رانندگی داشته باشید، در صورتی که رد بشید اجازه ندارید دوباره رانندگی کنید و برگردید و باید یه نفر که اجازه رانندگی داره ماشین رو برگردونه!! اگر هم قبلا یک بار رد شدید که خوب قطعا از اول هم تنها اجازه رانندگی نداشتید و با یه نفر اومدید که خوب در اون شرایط اگه خدای نکرده دوباره رد بشید هم مشکلی پیش نمی آد.
تو امتحان هم سرکار خانم یا جناب آقای آفیسر با یه برگه کنار دستتون می شینه و در طول مدت رانندگی شما، تک تک موارد رو با دقت ثبت می کنه. معمولا پیش نمی آد که امتحان رو زودتر از موعد تمام کنن. مگر اینکه یه جوری رانندگی کنید که طرف عزرائیل رو جای شما رو صندلی بغل ببینه. به صورت معمول امتحان رو تا آخر تمام می کنن و حتی اگه همون لحظه اول از نظر اون رد شده باشید روند امتحان متوقف نمیشه و فقط آخر داستان یه Unfortunately بهتون می گه که تا امتحان بعدی مزه اش یادتون نمی ره.
و آخر هم اینکه واسه تمرین رانندگی و آشنا شدن با قوانین، فکر کنم کم دردسرترین و موثرترین گزینه می تونه کمک گرفتن از موسسات و یا همون آموزشگاه های رانندگی باشه. مکانیزم پیچیده ای نداره و اصولا مثل ایران که این روزها تقریبا آموزشگاه ها متصدی کلیه امور مربوط به صدور گواهینامه شدن نیست. اینجا کار آموزشگاه فقط آموزش دادنه. گزینه های زیادی هم در دسترس هست. از آموزشگاه چینی و تایلندی گرفته، تا اوزی و ایرانی. توصیه سرآشپز به شما اینه که با توجه به ضعف زبان در ابتدای ورود و پیچیده بودن نسبی قوانین رانندگی در استرالیا، بهتره بریم سراغ آموزشگاه های ایرانی تا اساسی بتونه قوانین و اصطلاحات رو بهمون شیرفهم کنه. ما اینجا بر حسب تصادف و شانس با یه حسین آقای گلی آشنا شدیم که چندین ساله استرالیاست و کارش هم همینه و انصافا تمام ریزه کاری ها و قوانین رو مو به مو بهتون می گه. اگر هم حتی همون جلسه اول احساس کنه که شما مهارت کافی دارید بنده خدا خودش بهتون می گه و واسه پول شما رو به جلسه های بعدی نمی کشه. نمی دونم دارم تبلیغ می کنم یا نه، اما اگر اینطوری باشه هم به نظر من کار اشتباهی انجام نمی دم. تقریبا تمام شاگردهای حسین آقا بار اول گواهینامه رو می گیرن و خوب این هم به لحاظ وقت و هم به لحاظ هزینه می تونه کاملا واسه کسی که تازه می آد اینجا فاکتور مثبتی باشه. این هم مشخصات تماس با حسین آقا:
وب سایت: http://ababak.com.au/driving_licence.html
شماره تماس: 0450778266
تا پست بعدی... رخصت...
واسه دوستانی که اطلاع ندران شاید جالب باشه بدونن که فرهنگ اوزی پیوندهای مستحکم بیشماری با فرهنگ و آداب و رسوم شیرازی داره. اینجا اگه تعطیلات رسمی با تعطیلات آخر هفته تداخل داشته باشه به زور هم که شده تداخل رو حل می کنن و تعطیلی رسمی رو میچسبوننش به جمعه یا دوشنبه که ملت بیشتر تعطیل باشن و برن حالشو ببرن. بقیه تعطیلات هم طوری تنظیم شده که دوشنبه و جمعه باشه و بشه لانگ هالیدی. خلاصه اینکه اینجا هر چیزی که مربوط به تفریح و شادی مردم باشه، معمولا حرف اول رو میزنه.
واسه ما هم ، تجربه اولین Australia Day به عنوان عضو تازه رسیده ای از همین جامعه و همین مردم، هم خیلی جالب بود و هم یه کم غریبه. وول خوردن وسط یه عالم آدم جور وا جور و رنگی رنگی که به نظر میرسه خیلی خوب یاد گرفتن که چطوری باید شاد باشن و دیگران رو هم شاد کنن، یه جور هیجان خاص داره و اینکه به خودت میگی اگه عوض نشم و سعی نکنم شاد بودن رو مثل اینا و پا به پای این مردم یاد بگیرم، نیمهٔ دوم زندگی رو هم باختم. چند وقت پیشا داشتم با خودم فکر میکردم که این جماعت چند سال پیش به اینجا تبعید شدن و این وضع زندگی و کشورشون هست و اون وقت ما... بیخیال. نمیخوام این پستو تحلیلی فلسفی کنم که نه به جایی میرسیم و نه چیزی تغییر میکنه. من همین که خودمو عوض کنم و از شرّ این ذهن مقایسه گر خالص بشم خودش انقلابی محسوب می شه...
این هم چند تا عکس از دیروز واسه اینکه حال و هوا ملموس تر بشه:
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
پینوشت: جای تصاویر را عوض کردم و قاعدتا نباید مشکلی در
دیدن اونا از ایران وجود داشته باشه. اما اگه این قاعده هم مثل سایر قواعد
اون کشور شد، لطفا بهم بگید تا کلا حذف شون کنم. چون دیگه حس اش نیست دوباره
آپلود کنم و لینک ها رو عوض کنم.
قرار بود این هفته بنویسم و قول دادم که بعد از یه مدت طولانی یه پست بزنم و الان هم می خوام این کار رو انجام بدم.
مطمئن هستم خیلی از شماهایی که هنوز پاتون به اینجا نرسیده و تنها راه ارتباط تون با اینجا خوندن نوشته های من و بقیه دوستان هست، اولین هدفتون از خوندن این وبلاگ ها اینه که بدونید حالا ماهایی که رفتیم و الان جایی ایستادیم که شما احتمالا در آینده نزدیک خواهید ایستاد چه حالی داریم؟ خوبیم؟ بدیم؟ اینجا اونطوری که فکر می کردیم هست یا نه؟ راضی هستیم یا نیستیم؟ تصمیم درستی گرفتیم یا نه؟
دیروز اتفاقی واسم افتاد که تصمیم گرفتم به جای نوشتم در مورد تجربه های این مدت اولین پستم رو به جواب دادن به این سئوال هاتون اختصاص بدم و می دونم خیلی مشتاقید که بدونید.
به نظر من، سوای کسایی که اینجا هم دست از طلبکاری و منفی بافی بر نمی دارن و روزی هزار بار دو رقم بعد از اعشار قیمت نون رو در استرالیا با فلان شهر اروپا مقایسه می کنن و می گن اینجا جهنمه، اگه ملاک صحبت رو روی آدم های واقع بین تر بذاریم، تقریبا همه ماها از زندگی در اینجا راضی هستیم. واسه شخص من اینجا حتی از اونی که توقع داشتم هم خیلی بهتره. همه بعد از یه مدت کار پیدا می کنیم، دیر و زود زندگی رو جمع و جور می کنیم... موبایل خوب، ماشین مدل بالا، خونه راحت، کارت اعتباری و خرید آنلاین از EBay و اکانت PayPal، تفریح های آخر هفته و کنسرت و فستیوال های بین المللی و خلاصه زندگی مثل آدمیزاد. چیزایی که حداقل نیاز ماها تو کشور خودمون بود و به وضوح از همه ماها دریغ شد.
اما بدون توجه به تفاوت های نسبی کیفیت زندگی ماها با همدیگه تو این کشور، یه حس، تقریبا بین همه ماها مشترکه و این حسیه که گریبان تک تک شما رو بعد از یه مدت می گیره، مگر اینکه شرایط خیلی خاصی داشته باشید. همه ماها خوبیم و از زندگی امروزمون راضی هستیم، اما هر روز، هر لحظه و توی هر حالتی یه حس عجیب داریم. حس گم شدن. حس سرگردونی. حس نفرت از تمام لحظه هایی که تو رو به اینجا رسوندن. حس تنفر از تک تک آدم هایی که شرایط رو طوری رقم زدن که پیر و جوون دارن خونه و زندگی و خونوادشون رو رها می کنن و هر کی به یه سمتی فرار می کنه. حس نفرت از وجب به وجب خاک خونه ای که هرگز واست معنای امنیت و آزادی رو با خودش نداشته. حس گم شدن تو گذشته و حسرت تکرار یه لحظه کودکی و تجربه دوباره روزهایی که حتی از این هم بدتر بود و توی عالم بچگی چیزی از بدی هاش نمی فهمیدیم.
حس اینکه ما خوبیم، اما اونا چی؟ همیشه مثل خوره وجودتون رو می خوره. آره... ما خوبیم... اما شما چی؟ وقتی بعد از دو هفته بی خبری و ندیدنت دیروز با وب کم می بینمت که 20 کیلو وزن کم کردی و 12 روز توی کما بودی، من چطوری اینجا می تونم خوب باشم؟ وقتی تویی که همیشه مثل کوه بودی و هر جا کم می آوردم دستت رو شونه هام بود، اونطوری تا منو می بینی زار زار گریه می کنی، کدوم یکی از چیزایی که اینجا دارم منو می تونه خوشحال کنه؟ چطوری از رقصیدن و شادی کردن توی کنسرت لذت ببرم، وقتی تو دستت رو با زحمت و نفس نفس زدن یک وجب جا به جا می کردی؟ کدوم حس خوب جای خالی نداشتن ات رو اینجا واسه من پر می کنه وقتی می شنوم تمام دکتر ها می گفتن کاری از ما بر نمی آد، فقط دعا کنید؟
پدر عزیزم، برگشتی... یه بار دیگه خدا تو رو به ما برگردوند و واسه همین اگه تا آخر عمر شاکر باشم ذره ای از لطف اش رو جبران نکردم. اما حقیقت تلخ اینه که یه روز یکی از همین تلفن ها، خبری رو واسه تک تک ماها می آرن که همه دنیای قشنگ مون رو روی سرمون آوار می کنن و آزار دهنده ترین حس اینه که ما تو حساس ترین لحظه کنار خونواده هامون نبودیم.
هر کسی آزاده هر طوری که می خواد نسبت به مهاجرت، آینده، زندگی و امید فکر کنه. مطمئن باشد تقریبا همه ماها، به هر چیزی که بخواهیم توی مهاجرت می رسیم. دیرتر و زودتر اش تفاوتی نداره. اما، حقیقت اینه که زندگی نسل ما خیلی وقته تموم شده است. زندگی ما همون روزی که توی اون کشور به دنیا اومدیم تموم شد. هر جا که باشیم فرقی نمی کنه.
به هر تقدیر از همه دوستانی که تو این مدت کامنت هاشون بی جواب موند و مطلب جدیدی واسه خوندن پیدا نکردن دوباره عذر خواهی می کنم. ما دوباره اومدیم. از کشور جدید، خونه جدید و با حال و هوای کاملا متفاوت.
می نویسیــــــــــــــــــــــــــــــــــم....
به نظر من، مهمترین، مهمترین و مهمترین عاملی که این فرایند رو تسریع می کنه توانایی شما در ارائه خودتونه. اگه فکر می کنید چون کار یه تیم 70 نفری رو یه تنه تو 24 ساعت به نحو احسنت انجام می دید اینجا یک هفته ای تشریف می برید سر کار، اشتباه می کنید. اگه احساس می کنید چون کل MSDN رو با قید URL هر صفحه از حفظ هستید اینجا برتری خاصی نسبت به سایرین دارید سخت در اشتباهید. و بالاخره اینکه اگه فکر می کنید اینجا همه خنگ هستن و ما چون به عنوان یک ایرانی بسیار باهوش وارد کشور خنگ ها می شیم از همون روز اول باید شلغم به بازوهامون ببندن باز هم اشتباه می کنید. من اینجا آدمایی دیدم که یه تنه اندازه 50 تا ایرانی باهوش و منحصر به فرد اطلاعات دارن و عجیب تر از همه اینکه ایرانی هم نیستن! فکر کن!! اینو عرض می کنم چون ما جماعت ایرانی هر چقدر هم درب و داغون باشیم باز هم احساس می کنیم که از بالا نگاه کردن به آدم ها دردی رو ازمون دوا می کنه و شاید وقتی بیام اینجا و ببینیم اینطوری ها هم نیست یه نمه تو ذوق مون بخوره. بهتون بر نخوره. خودم رو عرض می کنم.
-
شناخت تکنولوژی های رایج بازار
-
مطالعه در مورد روش های مختلف مصاحبه
-
برقرار کردن شبکه ارتباطی قوی با دوستان و شرکت های کاریابی
-
و عامل آخر هم شانس یا موقعیت مناسب یا هر چیز دیگه ای که اسمش رو می گذارید.
جالبه بدونید که علیرغم اونچه که به نظر می رسه در اون مورد آخر هم حرفهای زیادی داریم که با هم بزنیم. ![]()
یه مدت بود که وقت و بی وقت تو خلوت و میون راه، تو مترو و اتوبوس یا پای صحبت با بچه ها خیلی تو نخ پیدا کردن پاسخ این سئوال بودم که چی شده ما جماعت ایران زمین به اینجا رسیدیم؟
چرا از اون همه داشته هامون این مونده که نموندنش کم ضررتره؟ چرا اینقدر واسمون سخت شده چهار تا کلمه با هم دیگه حرف بزنیم؟ چطوری شده که تو کشوری مثل استرالیا که تعداد ایرانی ها نسبت به سایر ملیت ها توش خیلی کمتره، به جای اینکه وقتی یه صدای آشنا می شنویم گل از گلمون بشکفه و بریم سمت همدیگه، رو بر می گردونیم و راه مون رو کج می کنیم و می ریم؟! تو چشم هم زل می زنیم و یه سلام خشک و خالی رو هم حتی از هم دریغ می کنیم!؟ نمی خوام بگم اینجا همه اینطوری هستن. نه! در مورد خود من اینقدر لطف بچه ها و کمک هاشون زیاد بوده که فکر نمی کنم روزی هرگز بتونم اونها رو جبران کنم. اما وقتی منی که فقط دو ماهه اومدم و هنوز هم اونطور که باید با جامعه قاطی نشدم، شخصا دو سه مورد می بینم و از بچه های قدیمی تر صدها تجربه مشابه می شنوم، این یعنی یک آمار قابل تامل و تاسف بار!
حقیقت اینه که در مورد اکثر ماها، شرایط بد سیاسی و یا بی ثباتی اقتصادی فقط بخشی از مهمترین دلایل مهاجرت محسوب می شن. اما وقتی با دقت بیشتری نگاه می کنیم می بینیم که اینا بهانه است واسه اینکه از خودمون فرار کنیم. از گذشته مون. از مردم مون. از همون فرهنگ درخشان چندین و چند هزار ساله ای که تا یک به دو می رسه پتک می کنیم می کوبیم تو سر نفر مخالف. نه اینکه می خوام بگم من انسان وارسته ای هستم که فقط به خاطر خودسازی و پیشرفت کردن تو زندگی اومدم اینجا و به لحظه لحظه گذشته ام هم افتخار می کنم. نه! ماها همه ریشه های مشترک زیادی داریم و همه نقطه هایی در زندگی گذشته داریم که نه قابل افتخار کردنه و نه پافشاری در پر رنگ جلوه دادن اونها دردی از کسی دوا می کنه که اگه اینطور نبود امروز اینجا نبودیم. اما نکته اینجاست که متاسفانه اونی که ازش فرار می کنیم خودمون هستیم و باز هم متاسفانه از چیزی فرار می کنیم که نمیشه اونطرف دیوار پشت گیت خروجی فرودگاه امام گذاشت اش و اومد این طرف! ما با خودمون می آیم. با تمام اون لحظاتی که از دست دادیم و چهار تا کلمه با پدر و مادرمون صحبت نکردیم تا بفهمن چقدر دوستشون داریم. تمام لحظاتی که اگه خیلی اجتماعی بودیم به هجو و تحلیل های سیاسی تو تاکسی و اتوبوس می گذروندیم. به لجن مال کردن همدیگه تو صف بانک و نونوایی! ما همونیم که هرگز ندیدیم بابا مامانامون همدیگرو بغل کنن و ببوسن تا یاد بگیریم عشق یعنی چی و دوست داشتن چه رنگیه! ما همونیم که... بی خیال. تمام اینا رو هممون می دونیم و با پوست و استخون تک تکشون رو لمس کردیم. نکته اینجاست که همه اون چیزها رو امروز با خودمون آوردیم اینجا. استرالیا، کانادا، آمریکا یا هر جای دیگه.
سخــــــن کـوتـــــاه کنــــــــــــم.
امروز من اینجا هستم با تمام گذشته ام اون طرف دیوار و همه آینده ای که به خاطر ساختن اش اومدم اینجا، این طرف. فکر می کنم دو تا راه بیشتر ندارم. یا از صبح تا شب برم تو وبلاگ این و اون واسه خاطر اینکه دو تا کلمه حرف مخالف با طرز فکر من زدن هر چی از دهنم در می آد با برچسب انتقاد و محکوم کردن این و اون به انتقاد پذیر نبودن نثارش کنم، تا آخر عمر تمرین کنم که تا یه ایرانی می بینم چطوری ۱۸۰ درجه رو پاشنه پای راستم بچرخم و هنوز دستم به کلاه خودم باشه و بی خیال باشم که باد با خونه بقیه دوستام چه کار می کنه، و یا اینکه یه کار خیلی خیلی سخت انجام بدم. نگاهم رو به دنیای اطرافم عوض کنم و یه کم با خودم مهربون تر باشم! تصمیم با خودمه اما یادم باشه که نتیجه این تصمیم گیری دامن خیلی ها رو می گیره، که اولین اونها خودم هستم.
یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدیم
این طرف ریشه نداریم، اون طرف ریشه بریدیم
بس که زندگی نکردیم، وحشت از مردن نداریم
ساعتو جلو کشیدن، وقت غم خوردن نداریم
هیچکی یادمون نداده خنده همو ببینیم
این فقط درد وطن نیست، ما تو غربت هم همینیم
این ور و اون ور دیوار دردمون هنوز همونه
آی شقایق ما جماعت دردمون از خودمونه
تو همه خاطره هامون حق دشمن مرده باده
حتی راه دشمنی رو کسی یادمون نداده
ما که تو زمزمه هامون هی به داد هم رسیدیم
یکی یادمون بیاره کی به داد هم رسیدیم؟
ویدئو این کار فوق العاده رو هم می تونید از اینجا ببینید. تازه از تنور دراومده.
فکر می کنم یکی دیگه از مواردی بحث برانگیزی که ذهن خیلی از بچه ها رو قبل از اومدن با خودش درگیر می کنه وسایل مورد نیاز در بدو وروده. نمی تونم واسه همه یه نسخه بپیچم و بگم چی لازم دارید و چی لازم ندارید. چون علاقه و سلیقه آدما با همدیگه متفاوته. اما بذارید واسه اینکه به یه جایی برسیم و چهار تا کلمه به درد بخور از توی حرفامون در بیاریم، یه سری پیش فرض رو پایه نوشته های این پست قرار بدیم. ما در مورد مهاجرهایی داریم صحبت می کنیم که شناخت زیادی از محله های مختلف و شرایط موجود ندارن و تصمیم دارن به صورت موقت یه جا زندگی کنن تا بعد از کار پیدا کردن و جاگیر شدن واسه محل زندگی شون تصمیم بگیرن. چندان هم به این مورد اهمیت نمی دن که حتما از همون وسایلی که توی ایران استفاده می کردن استفاده کنن. این مورد در مورد خانم ها می تونه موضوعیت بیشتری داشته باشه. اگر این شرایط رو در نظر بگیریم به نظر من دردسر خرید وسایل در اینجا خیلی کمتر از ارسال وسایل از ایرانه. صرف نظر از اینکه من شخصا از سبُک سفر کردن به استرالیا راضی هستم و از این بابت دشواری خاصی رو تحمل نکردم، چند نفر از دوستان رو هم دیدم که اخیرا اومدن اینجا و شدیدا از ارسال وسیله از ایران ناراضی بودن و خیلی اذیت شده بودن. البته طبیعتا بنده اینجا با تمام دوستانی که از ۱۰۰ سال گذشته تا حالا به اینجا مهاجرت کردن دیدار نداشتم. حتما هستن کسانی که وسایل رو از ایران فریت کردن و راضی بودن. اما تقریبا همه دوستانی رو که دیدم و از من پرسیدن وسیله چی آوردی، وقتی گفتم چیزی فریت نکردم، تایید کردن که کار به جایی انجام دادم. در مورد مابقی بنده اطلاعی ندارم. مسلما نظرات موافق با فریت کردن وسایل هم می تونه بیشتر به تصمیم گیری تو این مورد کمک کنه.
از اینکه چی بیاریم و چی نیاریم خیلی از دوستان توی وبلاگ هاشون توضیحات کافی دادن و به نظر من نوشتن دوباره این مطالب اتلاف وقت و انرژیه. اگر کسی سئوال خاصی در این زمینه داره که تجربه ای در موردش داشته باشم با کمال میل جواب می دم. اما در مجموع یکی دو تا نکته رو که به نظر خودم خیلی مهم هست و باهاشون درگیر بودم واستون می نویسم.
یکی از چیزهایی که در بدو ورود اینجا خیلی خیلی به درد همه می خوره موبایلی هست که GPS داشته باشه. یه دونه گوشی GPS دار از مواردیه که اینجا خیلی می تونه بهتون کمک کنه و خیلی از مشکلات شما رو حل کنه. گوشی های ایران، اینجا جواب می دن و نیازی نیست کاری باهاشون بکنید. یه سیم کارت Prepaid از فرودگاه می خرید و تمام. اگر گوشی تون این قابلیت رو داره که هیچ، اما اگر نداره یه گوشی ساده با قابلیت GPS کفایت می کنه. اگر هزینه واستون مهمه بی خود پولتون رو صرف خریدن گوشی گرون قیمت نکنید، چون معمولا بعد از یه مدت Plan می خرید و Plan هم با گوشی فروخته می شه.
دو تا چیز ساده دیگه هم هست که اگه بهم نخندین واستون می گم. اول اینکه اگه از دمپایی انگشتی خوشتون نمی آد حتما یکی دو جفت دمپایی با خودتون بیارید. اینجا دمپایی پلاستیکی معمولی واسشون تعریف نشده است! من که هنوز پیدا نکردم! یکی دیگه هم از این سبد کوچولوهایی که توی سینک ظرف شویی می ذاشتیم تو ایران
. من ندیـــــدم اینجا. هنوز حتی چیز شبیه به اون هم پیدا نکردم. البته مطمئنم که پیدا می شه. ولی اگه بتونید بیارید بد نیست. لازم نیست دنبالش بچرخید اینجا.
اگه چیز دیگه ای یادم اومد توی همین پست می نویسم. ![]()
از شانس خوب ما ابتدای ورودمون داره مصادف می شه با برگزاری سومین همایش بر و بچه های کامپیوتر چی سیدنی که به همت یه سری از با صفاهای محل مهندس ارنست عزیز، تیسمار هومن و همراهی ارزشمند دوست خوبمون آقای رضا دوست داره برگذار می شه. جای تقدیر و تشکر داره از زحمت تک تک دوستان که با این کارشون باعث می شن یه شبکه قوی از بچه های قدیمی و جدید شکل بگیره تا ضمن آشنا شدن با همدیگه زمینه ای فراهم بشه تا بتونن در آینده تو این گروه به همدیگه کمک کنن و هسته قوی و قدرتمندی از بچه های ایرانی و کامپیوتری تو سیدنی درست بشه.
ما هم فرصت رو غنیمت می شماریم تا ضمن دیدار اکثر بچه ها از تجربه های ارزشمند تک تکشون استفاده کنیم. کمااینکه تا امروز هم همینطور بوده. همایش روز سه شنبه 5 جولای 2011 از ساعت پنج و نیم تا هفت و نیم عصر خواهد بود. جزئیات بیشتر در مورد نحوه و مکان برگزاری رو هم می تونید از وبلاگ مهندس مطالعه بفرمایید. می بینمتــــــون ![]()
------------- پی نوشت ------------
می خواستم زودتر بیام بنویسم اما نشد. یه نمه گرفتار شدم یکی دو روزه.
وظیفه خودم می دونم که همین جا از مهندس ارنست عزیز و تیمسار هومن گل و گلاب که ترتیب این همایش رو دادن صمیمانه تشکر کنم. یه جمع خودمونی خیلی با صفا از بچه هایی که با صداقت سعی کردن تمام تجربیات شون رو با جدیدتر ها به اشتراک بذارن. سوای حس و حال قشنگ دیدن همه آدمایی که همیشه از هزاران کیلومتر دورتر باهاشون گپ می زدی و این بار از نزدیک همشون رو یک جا با هم می دیدم، این جلسه واسه من خیلی مفید بود و واقعا استفاده کردم. دست همتون درد نکنه بچه ها. امیدوارم که این جور برنامه ها همیشه تداوم داشته باشه.
یکی از دغدغه های تازه مهاجرها پول و حساب بانکی و پیدا کردن یه روش مطمئن و کم هزینه تر واسه انتقال نقدینگی از ایرانه. با توجه به مشکلات موجود در نقل و انتقال پول از طریق بانک، خوب طبیعتا دو راه بیشتر نمی مونه. یا از طریق صرافی اقدام کنیم و یا پول رو نقد بیاریم اینجا. روش اول که به نظر من حداقل تو این شرایط بی فایده است. به چند دلیل. اول اینکه واسه انتقال پول به استرالیا حتما باید دلار استرالیا از صراف بخری. بازار دلار استرالیا رو هم که این روزها همه بهتر از من می دونید. قیمت خیلی بالایی داره و تو بازار ایران مشکلات دو چندان می شه. چون دلار استرالیا اونجا ارز رایج نیست و عملا پیدا کردن مبالغ بالا خیلی سخته و اگر هم گیر بیاد خیلی گرون تموم می شه. اونایی که مثل من اومدن پیش دستی کنن و کم کم پولاشون رو دلار آمریکا خریدن که اوضاشون بدتر هم می شه. چون به همون دلیلی که عرض کردم، یک بار باید دلار آمریکا را به قیمت خرید به صراف بفروشن و ریال بگیرن، و یه بار دیگه همون ریال رو به صراف بدن و به قیمت فروش (به اضافه هزینه حواله) از صراف دلار استرالیا بخرن و حواله کنن و این یعنی اینکه عملا صراف بهت می گه: پول داری؟ غلط می کنی داری. همه اش رو باید دو دستی تقدیم کنی و بعد تشریف ببری. یه جورایی به جای نقل و انتقال پول باج می گیرن! خوب... بانک مملکت ات وقتی کار بقالی رو عملا داره انجام می ده صراف هم باید از فرصت استفاده کنه. بگذریم.
واسه بردن پول به صورت نقدی هم خوب محدودیت هایی وجود داره. دو جا قراره بهتون گیر بدن. یکی تو فرودگاه ایران که نوشتن بیشتر از نفری ۵۰۰۰ دلار آمریکا اجازه ندارید با خودتون خارج کنید و یکی دیگه هم توی فرودگاه سیدنی هست که اگه بیشتر از نفری ۱۰۰۰۰ تا داشته باشی باید اعلام کنی. سد اول تو فرودگاه تهران که تنها اثرش واسه ما اضافه شدن استرس تو لحظه آخر بود و دیگر هیچ. چیزی بهمون نگفتن و اصولا هیچی نپرسیدن. نمی دونم تو چه شرایطی گیر می دن و سئوال جواب می کنن! مرحله آخر هم توی فرودگاه سیدنی بود که یه فرم بهمون دادن تا میزان پولی که همراهمون هست رو اعلام کنیم و دیگر هیچ. اگر هم نفری ۱۰۰۰۰ تا یا کمتر بیارید که پر کردن همون هم لازم نیست. فقط هر کاری می کنید توی فرمی که توی هواپیما بهتون می دن دروغ ننویسید که اگه بفهمن جریمه اش بسیار سنگینه.
و اما حساب بانکی. در مورد روش حساب باز کردن از ایران خیلی از دوستان نوشتن و من قصد ندارم در موردش دوباره تکرار مکررات کنم چون اصولا اینقدر انجام این کار راحته که شاید بهتره بگیم روش خاصی نداره. پر کردن یه فرم، جواب دادن یکی دو تا تماس و تموم.
فقط چند تا نکته در این مورد می گم که به نظر من مفیده.
اول اینکه به نظر من بهتره از ایران حساب بانکی تون رو باز کنید، چه قصد دارید پول حواله کنید و چه نقدی با خودتون می آرید. دلیل اش هم اینه که وقتی این کار رو می کنید کارت خودپرداز شما قبل از ورودتون آماده می شه و به محض فعال شدن حساب بهتون تحویل داده می شه و خوب، همین امر باعث می شه که یک هفته منتظر صدور کارت نشید و به خاطر نداشتن کارت بی جهت پول نقد با خودتون جا به جا نکنید. اگه بتونید این کار رو بعد از مشخص شدن آدرس و منطقه محل زندگی تون در استرالیا انجام بدید به مراتب بهتره، چون کارت و مدارک رو واسه راحتی شما به نزدیک ترین شعبه به محل زندگی تون ارسال می کنن و این خودش از سر در گمی بدو ورود کم می کنه و ارزش داره. هر چند، اگه نشد هم اصلا مهم نیست. اینجا تهران نیست.
نکته دوم اینکه من خودم تجربه خوبی از کار با بانک Commonwealth دارم. هم سرویس بسیار خوبی داره و هم تعداد شعب و دستگاه های خودپردازش از همه بانک ها در استرالیا بیشتره. خوب، با توجه به اینکه به ازای هر برداشت از خود پرداز بانک های دیگه، نزدیک به سه دلار کارمزد از حسابتون کسر می شه این نکته می تونه مثبت باشه. Commonwealth یه جورایی بانک ملی استرالیا محسوب میشه. ضمنا طبق قوانین این بانک، زودتر از سه هفته قبل از واریز پول واستون حساب رو باز نمی کنن. پس اگه قصد دارید پول رو با خودتون بیارید زیاد عجله نکنید. ضمنا توی این بانک نه بنده سهام دارم و نه پدرم مدیر عاملشه. نوشتن این نکته هم دلیل بر این نیست که بانک های دیگه بد هستن یا سرویس بدی می دن. فقط تجربه خودم رو نوشتم. همین.
و نکته آخر هم اینکه اگه متاهل هستید می تونید یه حساب مشترک باز کنید و یا اینکه روی حساب یک نفر درخواست کارت اضافی واسه نفر یا نفرات بعدی هم داشته باشید. اگه قصد دارید در آینده حساب تون رو تفکیک کنید (که با توجه به پرداخت حقوق به صورت مجزا به هر کدام از اعضای خانواده در آینده این امر محتمل خواهد بود) روش دوم در آینده دردسر کمتری واستون خواهد داشت و فقط کافیه که کارت های اضافی رو از طریق اینترنت غیر فعال کنید و نیازی به تغییر دادن نوع حساب و مراجعه به شعبه نخواهد بود. ![]()
----- پی نوشت ----
هومن عزیز لطف کرده و یکی دو تا نکته دیگه در مورد انتخاب بانک و انتقال پول نوشته که بدون تغییر حرفهای خودش رو اینجا می نویسم. ممنون هومن جان:
حالا که بحث بانک و بانک کشی شد این چند تا نکته رو هم بد نیست بهش اشاره کنیم:
دو تا بانک Westpac و NAB خیلی برای ایرانیها آشنا نیستن (احتمالا به این دلیل که امکان باز کردن حساب از خارج از کشور ندارن، اگه جدیدا داشته باشن من بی اطلاعم).
Westpac اولین بانک تاسیس شده و دومین بانک بزرگ استرالیا در حال حاضر هست (همین اواخر StGeorge رو هم با جاش خرید) و اون یکی هم که نیازی به توضیح نیست: National Australia Bank!
به همین دلیل هم خیلی از ما تا آخر عمرمون همیشه مشتری بانک ANZ یا Commonwealth میمونیم چون اغلب دلیل مهمی برای تغییرش پیدا نمیکنیم.
و اما نکته بعدی که بد نیست ملت بدونن اینه که بانک ANZ ظاهرا در زمینه کارت اعتباری دست و دلباز تره و بانک Commonwealth هم در زمینه امنیتی تمهیدات بهتری داره. البته یه جاهایی هم دیگه شورش رو درمیارن. برای مثال کافیه از کارتت یه دو ماهی استفاده نکنی مثلا یه سفر بری ایران، موقع برگشت میبینی کارتت رو غیر فعال کردن. با اون دو تای دیگه تجربه خاصی تا این لحظه نداشتم.
راستی یه راه بهتر برای انتقال پول اینه که با این صرافی هایی که اینجا نماینده دارن کار کنین. اکثر فروشگاه های ایرانی با یه صرافی توی ایران کار میکنن و ارز انتقال میدن.
شما توی ایران ریال تحویل میدین و اینجا دلار تحویل میگرین، و بالعکس.
تبلیغشون رو میشه توی این هفته نامه بامداد پیدا کرد:
http://bamdadweekly.com.au
بعد از یه مدت طولانی دوباره سلام. یه سلام گرم، مثل همیشه... اما این بار از سیدنی. از شهری زیبا و دوست داشتنی این لنگ دنیا، که از بدو ورود تا الان لحظه ای نسبت بهش احساس غربت و بیگانگی نداشتم. نه نسبت به خودش و نه نسبت به مردم اش که خیلی از حرفاشون رو متوجه نمی شم و کلی باید گوش وایسم تا بفهمم دارن چی می گن. می دونم خیلی زوده که بخوام راجع به مهاجرت و خوبی ها و بدی های خونه جدید واستون بنویسم. اما تا امروز که چهار روز از ورودمون گذشته می تونم همین قدر بگم که پتانسیل رسیدن به آرزوها و نتیجه گرفتن از کاری که می کنی اینجا به مراتب بیشتر و بیشتر از اون چیزی هست که تصور می کردم و امروز که این پست رو دارم به عنوان اولین مطلب بعد از مهاجرت می نویسم احساس ام اینه که راه درستی رو واسه بقیه زندگی ام انتخاب کردم و از این بابت خوشحالم.
یه دنیا حرف گفتنی دارم که بگم و بشنوید. اما نمی خوام این پست رو صد صفحه ایش کنم. می خوام واسه این پست یه جای ویژه بذارم توی دلم تا هر وقت می خونم اش یادم بیاد که امروز احساس ام چی بوده و تو دلم چی می گذشته و حالا که حرف دل شد فقط می خوام چند تا جمله کوتاه بنویسم و تمام.
داداش دامونی، المیرای مهربون و دوست داشتنی، امید عزیز، مرجانه خوب و مهربون و دریا کوچولوی شیطونش، احمد رضای عزیزم، دوست خوبم علی، و بالاخره شادی و امیر عزیز که الان واسه یه مسافرت ایران هستن و هنوز موفق به دیدارشون نشدم. دوست دارم این رو بدونید که تمام حسی که امروز داریم رو تا همیشه مدیون شما خواهیم بود و صادقانه و با تمام وجودم به خاطر تک تک محبت هایی که نسبت به ما داشتید ازتون تشکر می کنم. امیدوارم یه روز این توان رو داشته باشم تا بتونم یه ذره از این همه لطف و محبت رو جبران کنم. هر چند می دونم خیلی سخته.
حرف اول و آخر اینکه، ممنــــون ام. به خاطر همه چیـــــز. ![]()
اندر باب بین المللی نمودن گواهینامه بین علما یه سری اختلافات وجود داره. ما هم راستش آخرش نفهمیدیم که بالاخره می شه با این گواهینامه سه ماه اول رو اونجا رانندگی کرد یا نه! بعضی از دوستان می گن می شه، بعضی ها می گن وقتی اقامت دائم داشته باشی با گواهینامه بین المللی نمی شه اونجا رانندگی کرد و باید گواهینامه استرالیایی بگیری و واسه اون سه ماه اول هم همون ترجمه AEMS کفایت می کنه. اما جمیع علما بر این نکته اجماع دارن که این گواهینامه به درد هر چیزی نخوره حداقل یه کارت شناسایی عکس دار محسوب می شه که به کار می آد. به هر حال، هر چی که هست و نیست ما رفتیم گرفتیم مادر. بالاخره ما که واسه این پول زحمتی نکشیدیم. از محل واریز نقدی دولت خدمتگذار هزینه کردیم. خدا یک در دنیا یکی و نصفی در آخرت بهشون بده. ![]()
واسه بر و بکسی که مثل من فکر می کنن گواهینامه رو باید ببرن راهنمایی رانندگی یا پلیس + 10 واسه بین المللی کردن عرض می کنم که اشتباه می اندیشید. یه جورایی این کار رو باید با مراجعه به اولین سوپر مارکت و یا عطاری محل تون انجام بدین!! حالا اینکه چرا واقعا یه جای غیر دولتی که از عوارض نیروی انتظامی و سهم کمیته امداد و حق الزحمه صدا و سیما مبراست، باید واسه یه پرینت ساده و یه تیکه کاغذ 31000 تومن بگیره رو من که آخرش نفهمیدم!
خلاصه اینکه بنده واسه اینکه بفهمم اصولا دنیا دست کیه و کجا باید این کارو انجام بدم مثل همیشه رفتم سراغ عمو گوگل و آخرش به این وبسایت ختم شد که ظاهرا یکی از مراکز مجاز انجام این کار در ایرانه : http://www.govahiname.ir
لینک نمایندگی ها رو که کلیک کنید مراکز فعال توی استان خودتون رو می تونید توش پیدا کنید. در مورد شیراز این سه تا نمایندگی فعال هستن:
شركت خدمات مسافرتي تارخ
آدرس : خيابان سيمتري سينما سعدي - طبقه فوقاني داروخانه بابك
تلفن : 07112330355
فاكس : 07112358001
شركت خدمات مسافرتي مهاجري و شركاء
آدرس : بلوار كريمخان زند - چهار راه زند - شماره 6
تلفن : 07112227427
فاكس : 07112226366
شركت خدمات مسافرتي شيراز اكسپرس
آدرس : بلوار آزادي - مقابل پارك آزادي كد پستي : 8816813959
تلفن : 07112270630
فاكس : 07112293633
در مورد مدارک لازم چیزی نمی نویسم، چون با توجه به ثبات قوانین در کشور عزیزمون فکر می کنم بهتره که خودتون وقتی می خواهید اقدام کنید تماس بگیرید و از خودشون بپرسید. اما این توضیح می تونه جالب باشه که با وجود اینکه هر سه نماینده یک شرکت هستن، اما اولی نیم ساعته، دومی یکروزه و سومی دو روزه گواهینامه رو واستون صادر می کنن!!! این هم از عجایبی هست که شاید فقط توی این شهر بتونید نظیرش رو ببینید و خوب بستگی مستقیم به فرمول معروف محاسبه مساحت دایره داره که به دلایل فرهنگی از شرح مبسوط اون معذوریم ! ![]()
خیابان ولیعصر - بالاتر از پارک ملت، کوچه خرسند، نبش کوچه لادن، پلاک 3.
یعنی از ونک که تشریف می برید بالا سمت راست تون قرار گرفته.
این روز و این ساعت، تاریخ و زمان لحظه ای است که بیش از سی ماه انتظار برای ما به پایان رسید و این پایان، ما رو ابتدای راهی قرار داد که تمام آرزوهامون انتظارمون رو می کشن. رویاهایی که در عین بزرگی، کمترین هایی بودند که می بایست در خانه پدری می داشتیم و نشد!
با تمام وجودم از تک تک شمایی که لحظه لحظه این راه رو با من همراه بودید و با تمام وجود خستگی ها، غرغر ها و درد دل های من رو به عنوان یه همسفر تحمل کردید سپاسگزارم. شمایی که حضورتون بهترین انرژی بود واسم، تو لحظه هایی که خودم رو گم می کردم و گیج می شدم که چه باید بکنم تو گیر و دار رفتن و موندن و انتظار.
از همتون ممنونم. چه اونایی که هر وقت گم می شدم مثل مامان بزرگ بابا بزرگ ها نصیحت ام می کردید، چه اونایی که با من غر زدید و از سرگردونی عین خودم کلافه شده بودید و چه اونایی که بی دریغ راهنمایی می کردید. از همه تون صمیمانه متشکرم.
اما آخر این راه، روی یه تابلو نارنجی نوشته: اینجا اول راهه!
خوندن نوشته های قشنگ انیس همیشه واسه من یه حس قشنگی داشته. یه جوری که هر وقت یادم می رفت کجای راه ایستادم و کجا می خوام برم یه چیزایی رو بهم گوشزد می کرد. وقتایی که خسته می شدم، وقتایی که کم می آوردم و پریشون می شدم و لحظه هایی که گم می کردم خواسته هام رو. گوشزد می کرد که خواسته های بزرگ و در عین حال کوچیکی دارم. یادم می آورد که آدم می تونه حتی خیـــــلی بزرگ تر از اونی بشه که خودش می خواد. خیلی بیشتر از اونی که تو رویاهاش تصور می کنه. سخته... اما در عین حال خیلی هم آسونه. باید خسته نشی تا بهش برسی ولی وقتی هم بهش رسیدی بدونی که این هدف نهایی تو نبوده و تا دنیا دنیاست باید پیش بری و این یعنی زندگی. و مهمتر از همه اینکه اونقدر واسه آروزهات ارزش قائل باشی که وقتی بهشون رسیدی قدر داشته هات رو بدونی و یادت باشه هزینه ای که واسه رسیدن به دونه دونه آرزوهات پرداخت کردی عمر و عشقی بوده که واسشون صرف کردی. اینکه یاد بگیریم همه دنیا رو سیاه و سفید نبینیم که نیست!!
انیس توی آخرین مطلبی که نوشته یه مجله رادیویی رو معرفی کرده که فارسی زبانه و از بریزبن تهیه و پخش می شه با عنوان مجله رادیویی همراه . سوای مطالب بسیار جالب و متنوعی که به همت بچه های این مجله تهیه میشه، برنامه چهلم اش به صورت خاص مصاحبه با انیس هست و مطالبی که از وبلاگ اش تو اون مصاحبه گفته. با کسب اجازه از انیس عزیز و بر و بچه های با صفای مجله رادیویی همراه، چون وبسایت این مجله تو ایران ف.ی.ل.ت.ر هست!!!! و ضمنا فقط 5 برنامه آخر رو توی وبسایت شون می ذارن، تصمیم گرفتم یه تکه از این برنامه رو که مربوط به مصاحبه با انیس هست رو جدا کنم و بذارم اینجا تا همه بتونیم گوش کنیم که می تونید از اینجا دانلودش کنید. همین جا وظیفه خودم می دونم که از بر و بچه های با صفای رادیو همراه هم کلی تشکر کنم که اینقدر زحمت می کشن و برنامه های بسیار جالب و متنوعی رو تهیه می کنن. خدا قوت!
و در آخر اینکه این مطلب رو به دو دلیل نوشتم. اول اینکه این پست رو وسیله ای کنم تا به انیس عزیز بگم که چقدر خودش، فکرش و قلم اش رو دوست دارم و ازش تشکر کنم که بعد از یه غیبت طولانی و با تمام مشغله زیادی که داره باز هم می نویسه. و دوم هم اینکه یه معرفی باشه واسه اونایی که می خوان تازه شروع کنن و دنبال یه جای خوب واسه شروع می گردن. انیس در سرزمین کانگروها همونیه که دنبال نوشته هاش می گردین.
می دونم از بس مزخرف نوشتم و غر زدم دیگه همتون از دستم کلافه شدین. اما امروز یه ایمیل به دستم رسید که هر کاری کردم واستون ننویسم اش نتونستم!!
حتما می دونید که یکی دو ماه پیش یه اپلیکیشن واسه اسپانسرشیپ ویکتوریا فرستادم. امروز یه ایمیل ازشون رسیده با این مضمون:
Dear Lucky Luke,
The Victorian Government is currently finalising procedures in obtaining industry feedback for ICT occupations, and unfortunately this has meant a delay in providing you with the outcome of the sponsorship application.
We apologise for this delay and will have a decision for you as soon as possible.
Kind regards,
Workforce Victoria
یعنی واقعا این حق منه که حتی واسه یه نه شنیدن هم باید این همه صبر کنم؟! قصه چیه که همه تاخیرهای دنیا جمع شدن زیر اسم من؟! الان من باید باور کنم که "هر چی خیره پیش می آد؟!". الان من دقیقا باید چه کار کنم؟! به نظر شما من از همین حالا نمی تونم مطمئن باشم که جواب Ombudsman چیه؟! خودتو خر گیر آوردی پسر...
یه مطلب دیگه هم تو وبلاگ کوروش کبیر در مورد سیل بریزبن نوشته شده که البته با موضوع قبلی ارتباطی نداره. فقط اینو نوشتم که بگم با خوندن این مطلب آدم واقعا انگشت به دهان می مونه از این همه غفلت و قدرناشناسی بندگان غضب شده زمینی که روزی هزار تا از این صحنه ها و از این بدترهاش رو گوشه گوشه دنیا می بینن و باز هم به لطف و مهربانی پروردگار ایمان نمی آرن و در جهل مطلق نسبت به عظمت خالقشون زندگی شون رو سپری می کنن!! به قول رضا صادقی:
قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین !!!!!
Dear Amir,
Thank you for your correspondence that was received on 21 December 2010.
The Department of Immigration and Citizenship recognises that the time taken to process your application may be causing you and your family concern [Na baba! Joone maa?!] .
We are seeking to process your application as soon as possible. You will appreciate, however, that all non-citizens applying for visas to enter Australia are considered on their individual merits and against legal requirements set out in Australia’s migration legislation. This often includes requirements for mandatory health, character and national security checks that are undertaken by other agencies and can take some!!! time.
The timing for the completion of the checks varies from one case to another depending on individual circumstances. Unfortunately, I am unable to provide you with a definitive timeframe for finalisation of your application as some cases may take several months [or even several decades!!!] to finalise. You can be assured, however, that the Department of Immigration and Citizenship staff will do all they can to ensure that your application is finalised as quickly as possible.
Yours sincerely,
Kevin Ryan
Global Feedback Unit Department of Immigration and Citizenship
19 January 2011
ای خدااااا... یه غلطی کردیم که نه راه پس داریم نه راه پیش...
چند وقتی بود که داشتم به یه موضوعی فکر می کردم؛ اما دو دل بودم که باید انجامش بدم یا نه! شکایت به Ombudsman! جهت اطلاع دوستانی که اطلاع ندارن، این اسم عجیب و غریب عنوان مرجع رسیدگی به شکایات اشخاص حقیقی از دولت و سازمانهای حقوقی هست که در مورد پرونده های مهاجرت، در صورتیکه بیش از 2 سال پرونده به نتیجه نرسه، شکایت موضوعیت پیدا می کنه. یه نگاهی به اینجا بندازید.
القصه. امروز که شهرام هم پیشنهادش رو بهم داد همچین Event مون Trigger شد که یه شور و مشورتی هم با علما انجام بدیم. موندم چه کار کنم!؟ نمی دونم اصلا انجام همچین کاری درسته یا نه؟ می خواستم خواهش کنم اگه کسی تجربه ای تو این زمینه داره یه کمکی، نوتی، هینتی، چیزی عنایت کنه تا ببینم چه گلی باید به سرم بگیرم.
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
Dear Amir,
Thank you for your email.
We appreciate your concerns about the extended processing time frame for your application.
As previously advised, it is, unfortunately, not possible to give a timeframe for when the external agency will respond to this department.
However the department is making regular follow-up enquiries with the relevant agency.
We do appreciate your concerns and can assure you that your application will be finalised as soon as it is possible to do so.
Your ongoing patience is appreciated.
Many thanks.
Regards,
امروز دقیقا 2 سال که از آرزوهای ما گذشته و هزار تا آرزو تو دلمون دو ساله شدن و این یعنی 24 ماه انتظار، 104 هفته سرگردونی و بیش از 730 مرتبه باز کردن صندوق پستی... پر از امید و بدون نتیجه. روزی که شروع کردم 28 سالم بود و امروز 30 ساله هستم. یعنی دو سال رو منتظر طی کردم تا عمرم تقریبا به نیمه راه خودش برسه. به سی! بعد از این انتظار طولانی... امروز به خودم می گم آیا واقعا می تونم خودم رو توجیه کنم که این هم فقط یه تجربه تو زندگی ام بوده؟!؟ یه تجربه که 2 سال از بهترین روزهای عمرم رو خرج خودش کنه؟
دو سال پیش واسه گرفتن مدارک دانشگاه و انجام تسویه حساب نهایی رفته بودم دانشگاه. ظهر شده بود و صدای اذان از سه چهار تا بلندگوی گردن کلفت که تو راهروها با دهن گشادشون تو گوشم نعره می زدن داشت پخش می شد و من در حالیکه بعد از چندین روز سرگردونی تو راه پله های یه ساختمون چهار طبقه بدون آسانسور خسته و عصبی پشت در دبیر خونه ای نشسته بودم که بسته شده بود واسه ادای فریضه نماز ، یه نگاهی از پنچره به آسمون انداختم و زیر لب گفتم... خدایا... خیلی بی معرفتی اگه نذاری من از اینجا برم و واسه همیشه راحت بشم. حالا بعد از دو سال چند تا خیابون اونطرف تر زیر همون آسمون نشستم و با خودم می گم شاید اون روز صدای بلندگوها اینقدر بلند بودن که صدای منو نشنیدی... اگه بلندتر داد بزنم می شنوی؟! اصلا قرار هست بشــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــوی؟
اول اینکه از کلیه دوستان عزیز عاجزانه خواهش می کنم اگه فکر می کنید سئوالی که می پرسید نیازی به جواب دادن از طرف من و یا سایر دوستان داره، جون مادرتون نظرات خودتون رو خصوصی ارسال نکنید. بلاگفا اجازه پاسخ دادن به نظر خصوصی رو نمیده و کاملا هم طبیعی هست که اینطوری باشه. پس خواهش می کنم اگه به نظرات خصوصی تون جواب نمی دم دلخور نشید.
دوم اینکه اصولا دلیل تشکیل شدن این وبلاگ و وبلاگ های نظیر اون به اشتراک گذاشتن تجربیات و کمک به همدیگه است. پس خواهش می کنم تو کامنت های خصوصی تون از من نخواهید که بهتون ایمیل بزنم تا سئوال هاتون رو خصوصی بپرسید. به نظر من این اصلا جالب نیست که حتی حاضر نباشیم سئوالاتمون رو جایی بپرسیم که دیگران استفاده کنن!!
سوم اینکه من نه وکیل هستم و نه به ازای دریافت هیچگونه وجهی حاضرم کارهای پرونده هیچ عزیزی رو انجام بدم. چون نه وقتش رو دارم و نه اینکه همچین مسئولیت سنگینی رو می پذیرم. پس خواهش می کنم از اینجور کامنت ها نذارید. اگه می خواهید پول بدید وکیل تو بازار ریخته! عین نقل و نبات.
و نکته آخر هم اینکه من هر چیزی که می دونستم، هر منبعی که داشتم و هر کاری که کردم رو بدون کم و کاست تو وبلاگ نوشتم و به مرگ خودم هیچ چیز دیگه ای هم ندارم که واسه رفقای خاص تو گنجه قایم کرده باشم!! فرم های پر شده هم که جز یه سری اطلاعات شخصی و اسم ننه بابای آدم چیز دیگه ای توشون نیست. پس لطفا از من نخواهید که تمام فرم هایی که پر کردم رو واستون ایمیل کنم تا ایده بگیرید!!!!!
یه چیز دیگه هم بگم و برم... انجام کارهای مهاجرت، پر کردن فرم ها و تکمیل مدارک در عین اینکه کارهای ساده ای هستن و از نظر من هیچ نیازی به استخدام وکیل ندارن، اما پیچیدگی های خاص خودش رو دارن و تنها راه ممکن واسه حل این پیچیدگی ها هم اینه که یه ذره وقت بذارید و قوانین و وبلاگ ها رو زیر و رو کنید و وقتی اطلاعات کافی کسب کردید شروع کنید. نمیشه دست رو دست گذاشت و نشست و بدون هیچ زحمتی ویزا رو با پست پیشتاز دم در خونه تحویل گرفت! پس خواهش می کنم یه ذره تلاش کنید. حدس بزنید چه حالی به آدم دست می ده وقتی بعد از 2 سال نوشتن یه کامنت می خونی که توش نوشته من می خوام واسه استرالیا اقدام کنم. راهنمایی ام کن از کجا باید شروع کنم!!!
فکر کــــــــــــــــــــن!!!!این شعر رو امروز آکو با همون لطف و صفای همیشگی اش واسم ایمیل کرده بود. با عنوان "یه شعر کوتاه برای دوستام" و با یه آرزو آخر ایمیل... اینکه "هیچ وقت دلتون برای خونه تنگ نشه". هر چند ما هنوز تو خونه(!!!؟) هستیم و نرفتیم اما می دونم و مطمئن هستم که اگه یه روزی هم سنگ چین ها رو بردارم و برم تنها چیزی که منو دلتنگ خودش می کنه دل کندن از جاییه که این همه دوست داشتی توش دارم و این دوست داشتنی ها هیچ چیزی نیستن جز خانواده ام، آکو و آکوهای نازنینی که همیشه و همیشه کنارم بودن و هیچ وقت تنهام نذاشتن. دوست دارم بدونید که با تمام وجودم قدر حضورتون رو تو زندگی ام می دونم و بهش افتخار می کنم. چه این پرنده مهاجر باشه... چه اسیر قفس کوچیک و دلگیرش.
با اجازه خودش شعر کوتاهی که واسم نوشته رو همونطوری که فرستاده اینجا می نویسم. این هم اولین دلنوشته پرنده مهاجر:
بايد منتظر ماند ، آنقدر که پريدن را بياموزی،
پرواز کردن را
آنوقت سنگ چينها را برمي داری،
مرزها را نمی شناسی می روی
تا کجا نمی دانم
شايد تا سرزمين مهر، آنجا که همه عاشقند
دستهای گرم دارند و هيچ پايی برای رفتن تنها نيست
آنجا که دلت برای خانه تنگ نمی شود
حکایت ما شده حکایت اون بابایی که هنوز آب ندیده لباسهاشو در می آره!
چند هفته پیش تو وبگردی های عصر جمعه و زیر و رو کردن وب جهان پهنا، یه کتاب جالب در مورد کانگروهای بی مرام پیدا کردم با عنوان:
The Little Book of Australia, A Snapshot of Who We Are
اثر David Dale. یه نگاهی بهش انداختم دیدم اطلاعاتی که توش نوشته می تونه راه های میانبر خوبی رو واسه آشنایی سریع تر با فرهنگ اوزی، واسه اونایی که بهش علاقه دارن یا مجبور هستن بهش علاقه داشته باشن باز کنه. به خصوص واسه کسایی که در شرف پریدن هستن می تونه مرجع خلاصه و کاملی باشه، علی الخصوص اینکه نگارش 2010 هست و اطلاعاتش به روز.
خلاصه اینکه اگه شما هم مثل بنده از کیلومتر نامعلوم جاده دارین سراغ خونه عمه جولیا رو می گیرین، یا اینکه پس فردا شب رسما شام دعوت دارین خونه عمه خانوم به صرف شوید لوبیا با قرمه کانگرو، ممکنه این کتاب به دردتون بخوره. می تونید از اینجا دانلودش کنید.




